پایگاه زیرنویس arrow فرهنگنامه سینما arrow بولوار مالهلند (Mulholland Drive)
بولوار مالهلند (Mulholland Drive)
نوشته مدیر سایت   
Mulholland_drive-Large 

نام:

بولوار مالهلند (Mulholland Drive)

کارگردان:

دیوید لینچ (David Lynch)

تهیه کننده:

پیر ادلمن (Pierre Edelman)

آلن سارده (Alain Sarde)

مری سوئینی (Marry Sweeney)

فیلم نامه نویس:

دیوید لینچ (David Lynch)

بازیگران:

نائومی واتز (Naomi Watts)

 

لارا النا هرینگ (Laura Elena Harring)

 

جاستین تراکس (Justin Theroux)

 

آن میلر (Anne Miler)

موسیقی:

آنجلو بادالمنتی (Angelo Badalamenti)

فیلم بردار:

پیتر دمینگ (Peter Deming)

ادیتور:

مری سوئینی (Mary Sweeney)

شرکت پخش کننده:

یونیورسال فکوس (Universal Focus)

تاریخ انتشار:

12 اکتبر 2001 (20 مهر 1380)

زمان فیلم:

146 دقیقه

بودجه فیلم:

16 میلیون دلار

فروش فیلم:

20 میلیون دلار

 

 

مقدمه مترجم:

این اثر یکی از بهترین فیلم هایی است که تا کنون ترجمه کرده ام و امیدوارم شما بیننده گرامی و به خصوص دوستداران سینمای مستقل آمریکا در ایران از ترجمه و زیرنویس آن لذت ببرید ، من حداکثر تلاشم را نمودم تا بهترین و بی نقص ترین ترجمه را ارائه دهم و ترجمه فیلم را ده ها بار با کمک دوستان مرور کردم ، امّا با این حال ممکن است ایراد های ناخواسته ای در آن وجود داشته باشد.

ماجرای این فیلم بسیار گنگ و معمایی است ، به خصوص برای کسانی که به زبان انگیسی مسلط نیستند با اینکه فیلم را با زیرنویس فارسی مشاهده می کنند و یا حتی بعضا مواردی بوده است کسانی که انگلیسی زبان مادری آنهاست برداشت کاملی از موضوع فیلم ، شخصیت ها و عناصر موجود در فیلم و همچنین منظور کلی کارگردان عاجز هستند ، اینجانب حداقل سی بار این فیلم را مشاهده نمودم تا داستان آنرا در حد معقول و نه کامل، متوجه شدم و شاید به سخن اصلی کارگردان رسیده باشم.

لذا ترجیح دادم تا نقد و بررسی و حتی داستان فیلم را برای شما تشریح نمایم ، اما توصیه می کنم  ابتدا  فیلم را مشاهده نموده، سپس این متن را مطالعه و مجددا فیلم را بازبینی  نمایید.

 

دریافت زیرنویس از این لینک

 

سید محمّد

 

 

Get Flash to see this player.

 

 

 

 

درباره فیلم:

فیلم "بولوار مولهلند" آخرین اثر کارگردان مشهور "دیوید لینچ" است که به قول منتقدین و طرفداران وی بهترین کار او تلقی می شود ، لینچ جایزه بهترین کارگردان را برای این فیلم در جشنواره فیلم کن را به صورت مشارکتی دریافت کرد ، در جشنوارهأ آکادمی سال 2001 نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان بود ، در جشنواره منتقدین لس آنجلس جایزه بهترین کارگردان و بهترین فیلم را برد و همچنین بسیاری از جشنواره های معتبر دیگر نامزد یا برنده بود.

 

دیوید لینچ درباره این فیلم می گوید: "یک شب نشسته بودم و تمام ایده ها سرازیر شد. احساس زیبایی بود. همه چیز یک زاویه دیگه دیده می شد... حالا که به گذشته فکر می کنم که این باید حتما اینطور ساخته می شد. این شروع عجیبشه که باعث میشه این بشه."

 

نقد و بررسی  کلی فیلم:

فیلم برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد و کما اینکه در طرف دیگر از داستان فساد موجود در هالیوود نیز نشانه می رود و وضع بازیگر و کارگردان و کلا هنرمندان در ستیز با سرمایه داران و صاحبان کمپانی های بزرگ و بی عدالتی موجود را نیز نمایان می کند.

ظاهر ماجرای فیلم پلیسی و جنایی است و با صحنه های پر اضطراب و حتی ترسناک آمیخته شده است و با اینکه لینچ همانند گذشته سبک اسرارآمیز خود را حفظ نموده و با وجود اینکه کلیشهأ فیلم سازی لینچ که در همهأ فیلم هایش از دههأ هفتاد تاکنون در این فیلم موجود است اما همچنان نوآوری بارزی در فیلم می باشد و تکنیک های جالب و نوین داستانی ، تصویری و صوتی به وفور در آن مشاهده می شود.

برای مثال کلیشهأ تکراری موجود در سینما اینست که شخصیت داستان به خواب می رود و تا قبل از بیداری قهرمان داستان ، بیننده گمراه شده است ، اما پس از بیداری شخص بیننده آگاه می شود ، که البته در این فیلم هر سه عنصر "قبل از خواب" ، "خواب" و "بعد از بیداری از خواب" موجود است اما لینچ به نوعی عنصر "قبل از خواب" را در قسمت "پس از بیدار شدن از خواب" بیان کرده است و قسمت قبل از آن نیز به صورت خلاصه و در دو سکانس کوتاه در ابتدای فیلم و کاملا مبهم عرضه می شود.

نکته ای که در این فیلم موجود است ، برای بیننده های مبتدی و متوسط بسیار بی معنی است و صحنه های داستان کسل کننده است اما به جرات می گویم که صحنه و سکانسی نیست که معنی نداشته باشد. و به قول کارگردان معروف "استیون سادربرگ": "اگر صحنه ای را متوجه نشدید ، ایراد از شماست و نه از ما ، فیلم را آنقدر ببینید تا متوجه شوید". ساختار داستان:

"دایان سلوین" شخصیت اصلی داستان است که در شهر "دیپ ریور" در ایالت "اونتاریو" در کانادا بدنیا آمده است ، وی دریک  مسابقه رقص برندهأ جایزه ای می شود که به تشویق داوران و اطرافیان به سمت سینما و بازیگری کشیده می شود و به شهر لس آنجلس که عمّه وی نیز آنجاست می رود ، عمّهأ او بعد از مهاجرت وی فوت می کند و برای او نیز مبلغی به ارث می گذارد ، او برای گرفتن نقش اصلی در فیلم "داستان سیلویا نورت" تلاش بسیاری می کند اما ناکام است که با "کامیلا" آشنا می شود ، کامیلا برای دایان در فیلم هایش نقش های کوتاهی دست و پا می کند.

دایان کاملا عاشق کامیلا می شود و زمانی که متوجه می شود که کامیلا به کس دیگری علاقه دارد با او قهر می کند ، کامیلا سعی به آشتی با دایان می کند و یک شب او را به مهمانی دعوت می کند ، اما در این مهمانی دایان متوجه می شود که کامیلا قصد ازدواج با یک کارگردان را دارد و کل مهمانی برای او ناراحت کننده و غم انگیز می شود و تصمیم به کشتن کامیلا می گیرد و یک قاتل حرفه ای را برای اینکار استخدام می کند و کامیلا را به قتل می رساند.

دایان که دچار عذاب وجدان از کردهأ خود شده از حالت روانی خود خارج می شود و چند روز در خانه گوشه نشین می گردد و در این تنهایی ، از فکر و یادآوری کرده اش خودکشی می کند.

 

داستان در قالب فیلم:

در این قسمت سعی می کنم برداشت های شخصی خود از داستان فیلم را توضیح دهم ، لطفاً با من در مورد اشکالات احتمالی با من مکاتبه نمایید. در آینده نیز متن کامل شده و اصلاح شده را نیز در وب سایت خود (www.zirnevis.com) قرار می دهم.

قسمت اوّل: فیلم با نمایش رقص گروهی شروع می شود که شاید رویا یا خاطرات "دایان" از برنده شدن جایزه رقص در کانادا است. سپس دوربین نمایان شخصی است که در تختی می خوابد و به خواب می رود که این خود دایان است که می خوابد و قسمت اوّل ساختار یعنی ماجرای قبل از خواب تمام می شود هر چند بعد از بیداری وی از خواب ، فیلم به زمان قبل از خواب رجوع می کند و اطلاعات بیننده از سابقهأ دایان بیشتر می شود.

 

قسمت دوم: قبل از شروع به توضیح قسمت دوم نکته ای که در مورد خواب وجود دارد اینست که عمدهأ عناصر خواب از روزهای آخر عمرش گرفته شده است و تمام اسامی در خواب متفاوت با واقعیت است و هر کسی در شغل و مکانی دیگر با نام و داستانی متفاوت ظاهر می شود و خود دایان نیز نام مستعار "بتی" را برای خود پیدا می کند که این اسم را از پیشخدمت رستوارن "وینکیز" موقع استخدام آدمکش می گیرد.

1. خواب دایان از آنجا شروع می شود که کامیلا با نام جدید "ریتا" در خواب وی در ماشین لیمو در حال رفتن به بولوار مولهلند است که در راه به جانش سوء قصد می شود ولی در این حین ماشینی با لیمو تصادف می کند ، همانند شبی که خود دایان در بیداری به دیدار کامیلا می رود و در میان راه با دیدار کامیلا سور پریز می شود. ریتا (کامیلا) نیز به نوعی متقارن با اصل ماجرا  سور پریز می شود اما جان سالم بدر می برد هرچند که دچار فراموشی حافظه می شود و لنگان لنگان از محل تصادف دور می شود و به خانه عمّهأ "بتی" (نام مستعار "دایان") می رود و شب را در باغچهأ جلوی درب می خوابد ، صبح بعد عمّه بتی (دایان) را می بینیم که با تاکسی به مسافرت می رود ، رانندهأ تاکسی چمدانی بزرگ و دراز و سنگینی را به صندوق عقب ماشین می گذارد که کنایه از مرگ عمّه دایان است و آن چمدان تابوت عمّهأ او و تاکسی ماشین کفن و دفن است و از آنجایی که بعدا متوجه می شویم که عمّه برای فیلمسازی به کانادا رفته است و ضرب المثلی در آمریکا هست که "فیلم ساختن در کانادا" کنایه از مرگ است.

 

2. صحنه بعدی شخصی بهت زده را نشان می دهد که با روان شناسش در حال گفتگو در رستوارنی به اسم "وینکیز" است ، "دنی" یعنی همان شخص بهت زده خوابش را به روانشناس می گوید و با هم به پشت محل رستوران می روند ، زمانی که دنی چهره ای مخوف را برای زمان بسیار کوتاهی در پشت ساختمان می بیند از شدت ترس و وحشت جان می سپارد. شخصی که بهت زده و هراسان است خود دایان است و دنی را روزی می بیند که در حال استخدام یک آدمکش برای قتل کامیلا در همان رستوران می بیند و آن چهرهأ مخوف و ترسناک پشت ساختمان در خواب دنی که در صحنه ای نیز جعبهأ آبی را در دست دارد همان آدمکش است که شخصیتی شیطانی دارد و چهرهأ وحشتناک اش دنی را از ترس می کشد و همچنین این وحشت بطور غیر مستقیم دایان را می کشد. از آنجا که دایان خود را در دنی می بیند و خوابی در خوابش است ، و دنی نیز می گوید که خواب را دو بار دیده است و همچنین زمانی که دایان از خواب بیدار می شود او نیز دو بار در دو حالت متفاوت یعنی یکی با بدنی مرده و گندیده و دیگری با بدنی زنده دیده می شود، یعنی دایان این خواب را را دو بار دیده است و آن جعبه آبی نیز محلی است که آن آدمکش برای استقرار پول به دایان گفته است.

 

3. بتی (دایان) از کانادا به لس آنجلس میاید ، دو نفر سالمند همراه او هستند که این دو در اصل داوران مسابقه رقص هستند که او را تشویق به ورود به بازیگری کرده اند و در خواب دایان بعنوان همسفر وی هستند که تنها تا فرودگاه بتی را همراهی کرده اند. در صحنه ای این دو داور زن و مرد با خنده ای مکّار با اشارات صورت راضی از اقدام شان هستند ، چهرهأ مکار این دو نفر که در انتهای داستان نیز ظاهر می شوند و منجر به خودکشی دایان نیز می شوند ، کنایه از طلسمی است که دایان در تصور خود دارد و فکر می کند که سرنوشت بدش منشایی جز این دو نفر ندارد (بعضا بینندگان به اشتباه تصور می کنند این دو پدر و مادر بتی یا دایان هستند ، اما در صحنهأ بسیار کوتاهی در ابتدای فیلم ، دایان را بروی صحنه می بینیم که همین زوج سالمند در موقع تشویق جمعیت کنار او می روند که این خود دلیل بر مربی بودن آنها دارد).

 

4. زمانی که بتی به خانه عمه اش می رسد از زیبایی آن هیجان زده است و مدیر ساختمان "کوکو"  با بتی برخورد گرمی دارد و از سگ یکی از ساکنین بخاطر مدفوعش در باغچه عصبانی است و فریاد می زند: "سگت رو جای صبحانه می خورم" چرا که در برخوردی که دایان در بیداری با کوکو داشت ، کوکو بسیار گرسنه بود.

"کوکو" از اقامت ریتا در خانهأ با شکوه عمه روس راضی نیست و برای همین هم یکبار بتی را بازخواست می کند و به او می گوید که از شر مشکلش خلاص شود ، "کوکو" تصور می کند که "بتی" بازیگر جوان با استعدادی است.

"کوکو" که در دنیای واقعی هم اسمش "کوکو" است ، در بیداری مادر "آدام کشر" و در حقیقت مادر شوهر آیندهأ کامیلا است و در شب مهمانی بسیار مشهود بود که از کامیلا چندان خوشش نمی آید و برای همین هم بود که در خواب نیز از کامیلا (ریتا) ناراضی و عصبانی است و نمی خواهد او در محدوده زندگی اش باشد.

 

5. در صحنه بعدی بتی با ریتا که حافظه اش را فراموش کرده آشنا می شود ، ریتا که نام اصلی اش را فراموش کرده و تنها نام "دایان سلوین" را بخاطر میاورد بعلاوه اینکه شب قبل ، پیش از تصادف به مقصد بولوار موهلند در حرکت بوده است. و در حمام عمه روس نام ریتا را از  پوستر فیلم "جیلدا" که بروی دیوار است الهام می گیرد. ریتا در کیف خودش کلید آبی بزرگ و فانتزی بعلاوه مقدار چشم گیری پول نقد دارد که این کلید و پول در واقع گرفته شده از دیدار دایان با آدمکش است که پول درون کیفش را به آدمکش نشان می دهد و کلید آبی را از او تحویل می گیرد کما اینکه ما نمیدانیم این کلید کجا را باز می کند.

ریتا در واقع تحت تعقیب توسط گروهی است که قصد جانش را دارند و در واقع درمانده از راه کاری برای خودش است کما اینکه حافظه اش را از دست داده است ، اما این دو یعنی ریتا و بتی سعی به کشف هویت اون دارند و بتی به نوعی به او پناه می دهد و زندگی ریتا در خطر است.

این صحنه اوج نمایش احساسات و خواسته های دایان در بیداری است که در خواب خود آنها را می بیند که نشان می دهد دایان دوست دارد که کامیلا به او وابسته باشد و از او مراقبت کند. گرفتن نام ریتا از پوستر فیلم جیلدا چندان هم بی مفهموم نبوده است ، در فیلم جیلدا با بازیگری ریتا هیوورد  ، جیلدا شخصیت زنی است که بین دو نفر عاشق در حال رقابت قرار گرفته است و عاشق های جیلدا سعی به تصاحب آن دارند ، همانند کامیلا و کارگردان.

 

6. (پیش توضیح: کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" در اصل در فیلم ظاهر نمی شود و دایان آدام کشر را در خوابش جایگزین می کند.) کارگردان فیلم "داستان سیلویا نورت" یعنی "آدام کشر" (باب بروکر) با مدیر فیلمش و مسئولین کمپانی سازنده فیلم در حال بحث است که دو نفر وارد اتاق می شوند ، آنان تاکید به انتخاب دختری به نام "کامیلا رودز" در نقش اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" دارند.

در این صحنه که دایان در خواب می بیند ، کارگردان مجبور به انتخاب اجباری بازیگری می شود که نمی خواهد و دست پشت پرده ای بعنوان سرمایه گذار اصلی فیلم این مسئله را اجبار می کند و این در حقیقت تصور دایان است که کارگردان انتخاب نداشته است و بلکه انتخاب بازیگر از قبل تصمیم گیری شده است. شخصیت این دو برادر را دایان در مهمانی آن شب گرفت. زمانی که دایان اسپرسو می نوشید ، مردی عبوس را دید که به او خیره شده بود و از آنجایی که در دایان در آن لحظه بسیار غمگین بود ، قهوه در دهانش بسیار بد مزه جلوه می کرد و به همین دلیل مرد عبوس را در خوابش متنفّر از هر گونه قهوه ای تجسم می کند.

جملهأ برادارن "کاستیگلیانی" زمانی که عکس را نشان می دهند این است: "این همون دخترست" که این جمله نیز در اصل گفتهأ خود "دایان" در بیداری است که عکس کامیلا را به قاتل نشان می دهد و همین را می گوید.

اما برادر دیگر کاستیگلیانی کیست؟ شخص عبوس دوم در مهمانی آن شب نبود و در هیچ جای دیگر فیلم دیده نمی شود ، او در اصل خود دایان است که زمان استخدام قاتل عکس کامیلا را نشان می دهد و در برخورد با آدمکش بسیار عصبانی و کم حوصله است و به عنوان یکی از برادران کاستیگلیانی کارگردان را از روی تنفر گذشته اخراج می کند و به او می گوید: "این فیلم دیگه مال تو نیست."

7. آدام کشر به خانهأ خود می رود و زنش را همبستر با نظافت چی استخر می بیند ، بعد از جدالی مسخره به هتل می رود و هتل دار به او می گوید که کارت اعتباریش مسدود است سپس به دیدن کابوی می رود ، کابوی می گوید: "اگر خوب عمل کنی من رو یک بار می بینی و اگر بد عمل کنی دو بار می بینی" ،  و سپس دستور کمپانی را می پذیرد و دو دختر را تست می کند و کامیلا را انتخاب می کند.

همبستر شدن زن کارگردان که در بیداری اتفاق افتاده است و در اصل دایان شب مهمانی از آن مطلع می شود ، جایی که کارگردان می گوید: "استخر مال من شد و استخر دار مال اون شد."

کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" بیداری نامش "باب بروکر" است که دایان در خواب او را با "آدام کشر" جایگزین کرده است.

آدام کشر که یکبار کابوی را دیده است ، به گفته خود کابوی در خواب خوب عمل کرده و اما دایان خواب را دو بار می بیند پس کابوی را دوبار می بیند که او را از خواب بیدار می کند پس به گفتهأ خود کابوی بد عمل کرده است.

 

8. بتی به تست بازیگری می رود و تست را بخوبی انجام می دهد و او را نزد آدام کشر می برند تا به او معرفی کنند ، آدام و بتی از دور همدیگر را  می بینند و به هم خیره می شوند طوری از قبل همدیگر را می شناسند ، بتی می گوید که قرار دارد و باید برود ، سپس با ریتا به خانهأ خود می رود و با جسد مردهأ دایان سلوین مواجه می شوند ، شب آن روز نیز بتی و ریتا عشق بازی می کنند و نیمه های شب ریتا بتی را از خواب بیدار میکند و به کلوپی به نام سکوت می روند ، بعد از نمایش در کلوپ یک جعبه آبی در کیف بتی پیدا می کنند که کلید آن را ریتا در کیف خود داشت ، به خانه بر می گردند و قبل از اینکه ریتا در جعبه را باز کند بتی مفقود می شود و ریتا نیز بعد از باز کردن آن به درون جعبه می رود.

پیروزی بتی در تست بازیگری به نوعی حاکی از اینست که دایان خود را بهترین دختر برای نقش اصلی فیلم می دانست امّا کسی دیگری انتخاب می شود و آن کامیلا رودز است ، و دایان همیشه دوست داشت که عمّه اش به او افتخار کند و برای همین است که "وودی کتز" تهیه کننده فیلم به او می گوید: "عمّهأ تو امروز بهت افتخار می کنه." چرا که این چیزی است که دایان دوست داشت بشنود ، امّا نکتهأ جالبی که در تست بتی وجود دارد اینست که "وودی کتز" که با بتی تست را بازی می کرد دقیقا با کامیلا هم همین تست را بازی کرده بوده است و می گوید: "می خوام زیبا و پیوسته بازی کنم ، مثل اون یکی دختره که مو های مشکی داست".

از آنجایی که دایان در خواب ، آشنایی با کارگردان را به قرار خود با کامیلا ترجیح می دهد و با اینکه دایان برای رسیدن به نقش تلاش کرده و حتی تن به هر کاری با کارگردان داده است اما باز هم چون کامیلا را دوست دارد در این نقش دیگر اصرار نمی کند و اما کلوپ سکوت اولین جایی است که شروع به گیج کردن بیننده می کند ، لرزش های بتی در آن کلوپ ، خواندن آواز "گریه کردن" اثر "روی اوربیسون" و آن هم به زبان اسپانیولی که زبان مورد علاقه دایان در خواب است (اسپانیولی از آنجا گرفته شد که شب مهمانی کامیلا و آدام با هم به این زبان صحبت می کنند) و همه به نوعی به عذاب وجدان بتی بر می گردد و نشان دهنده غم و اندوه اوست و عذاب وجدانی که به آن دچار شده است.

 قسمت سوم: این قسمت از آنجا شروع می شود که کابوی به سراغ جسد مردهأ بتی میاید و می گوید که زمان بیدار شدنش است ، این صحنه دوربین "دایان" را در دو حالت مرده و زنده نشان می دهد که این خود دلیلی بر این است که دایان خواب را دو بار دیده و در واقع چون دوبار این خواب را دیده است و در نتیجه کابوی را دوبار دیده است و در رقابت با آدام کشر بازنده است ، دایان بعد از بیداری از خواب به دلیل عذاب وجدان خود کشی می کند ، در قسمت سوم فیلم که در واقع رجوع های متعددی به گذشته نیز انجام می شود که در قسمت دوم موارد اصلی آن را توضیح دادم.

اما در این قسمت از داستان کامیلا آدم کشی را استخدام می کند تا کامیلا را بکشد و در رستورانی به اسم وینکیز با او ملاقات می کند و این ملاقات منشاء بسیاری از عناصر خواب او نیز هست.

در پایان و قبل از خودکشی مربیان دایان که از درون جعبه آبی به صورت آدمک هایی خارج شده اند به سراغ دایان می آیند و او از وحشت و ترس و برای خاتمه این عذاب و به قول خودش از کلام "دنی": "که از این احساس لعنتی راحت بشم."

نکتهأ جالب دیگری نیز در قسمت سوم وجود دارد ، مقداری از اساس های همسایهأ دایان پس از تعویض آپارتمان نزد کامیلا مانده است که برای اینکه آنها را پس بگیرد پیش دایان می آید و زیر سیگاری پیانو شکل خود را می برد و به کامیلا می گوید که آن دو نفر کارآگاه دوباره آمده اند.

دایان سیگاری نیست اما زیر سیگاری را برای کامیلا لازم داشته است چرا که کامیلا سیگاری بوده است و شب مهمانی او را با سیگار بی فیلتر می بینیم.

کارآگاه هایی که به دنبال دایان آمده بودند نیز عناصری در خواب او دارند و در صحنهأ تصادف در خواب وی حاضر هستند و جالب اینجاست که آدام کشر زمانی که به آن هتل مخروبه پناه می برد ، متصدی هتل به او می گوید که دو نفر از بانک آمده بودند و همچنین به آدام می گوید که: " کسانی که ازشون پنهان شدین ، می دونن شما کجایی. " که این نشان دهنده اینست که دایان می داند که پلیس دیر یا زود او را پیدا خواهد کرد و فکر می کند به زودی ماجرایش لو خواهد رفت.

سوالات موجود:

- مفهوم عدد 16 در این میان چیست؟

دختر اوّلی که آدام کشر امتحان می کند آوازی را می خواند که متن شعر آن "16 دلیل که عاشقت هستم" می باشد ، این دختر که بهتر بودن آواز و اجرای آن از کامیلا رودز (شخص پیشنهادی "برداران کاستیگلیانی") بدیهی است ، در حقیقت همان دایان است.

شمارهأ اتاق آدام کشر در هتلی که مخفی شده است نیز 16 است ، مهمان دار هتل و شخصی که در کلوپ سکوت کار می کند نیز یکی هستند پس دایان در بیداری حتما این پیرمرد اسپانیایی را می شناسد و این مهماندار زمانی که در هتل به سراغ آدام کشر می رود تا او را از مسدود بودن حساب بانکی مطلع کند به نوعی گوشش را بروی در می گذارد تا استراق سمع کند.

در حقیقت این عناصر 16 و مهمان دار هتل و همچنین نگاه های رد و بدل شده بین دایان و آدام کشر در خواب گواهی از رابطه این دو در بیداری است و از آنجایی که دایان در شب مهمانی می گوید که: "نقش اصلی را بدجوری می خواهد." ، بلکه دایان در بیداری و در همان اتاق کثیف و کهنهأ آن هتل که حتی در اتاقش از خارج باز می شود با باب بروکر کارگردان اصلی فیلم "داستان سیلویا نورت" نیز همبستر شده است تا به نقش اصلی برسد و برای تصاحب آن حاضر به انجام هر کاری شده است و با اینکه کارگردان قصد استفاده دایان در فیلمش را ندارد و به نوعی این نقش از قبل تعیین شده است ، امّا از او سوء استفاده می کند.

 

- چرا دایان نام خود را هم نیز عوض کرد؟

دایان از روی پشیمانی آرزو می کند که کامیلا جان سالم بدر ببرد و دایان در مکان و شخصی دیگر سر راه او قرار بگیرد و با کامیلا رابطه ای جدیدی را از نو برقرار کند و چه بسا این بار کامیلا به دایان وابسته است و دایان حامی و پشتیبان کامیلا ، یعنی نقطه مقابل بیداری.

 

- کلوپ سکوت چه بود و چه اتفاقی افتاد؟

موارد زیر را می توان از صحنه این کلوپ فرا گرفت:

- آگاهی بیننده و بتی: این قسمت از خواب دایان دلیل و سندی به خود او و حتی بینندهأ فیلم است که هر آنچه تا به حال دیده اید خواب بوده است غیر واقعی ایست و یا حتی اگر هم این مطلب واضح بیان نشود حداقل شدیدا در ذهن ایجاد شک می کند.

- خطای دید در سینما: کلوپ سکوت تقلیدی از صحنهأ معروف فیلم نقاب اثر اینگمار برگمن است تا بیننده را برای پیامد ثانویه ای یعنی اظهار نظر لینچ دربارهأ طبیعت خطای دید در سینما آماده کند.

لینچ با صراحت به دو نکته تاکید می کند ، اوّل: اهمیت ترکیب صدا و تصویر.  دوم: فریب کاری در هنر بازیگری (که مسلما نظری بیرحمانه است).

- مفهوم فلسفی - (زندگی خطای دید است): ادراک منشاء حقیقت است و حقیقت همواره نسبی است و بنابراین ادراک ما همیشه نسبی است و هر آنچه ما می بینیم ساختهأ چشمان ماست ، این مطلب فلسفی بسیار با فلسفه و افکار شرقی مطابقت دارد و با این نکته که لینچ معتقد به یوگا-درمانی است.

همچنین این مطلب که زندگی خطای دید است با "پست مدرنیسم" نیز کاملا مطابقت دارد.

 

این کلوپ با استدلال به شواهدی بسیاری می تواند تعبیر مهمانی آدام در خواب دایان باشد.

 

- ریتا از بتی می خواهد که بدنبال او به کلوپ برود و در بیداری کامیلا دایان را به مهمانی آدام دعوت می کند.

- بتی و ریتا در تاکسی نمایش داده می شوند که به کلوپ سکوت می روند و در بیداری دایان در لیموزین مشکی به خانه آدام می رود.

- بتی و ریتا در کلوپ سکوت دستان همدیگر را نگه می گیرند. در بیداری کامیلا و دایان دست همدیگر میگیرند و از میان جنگل به مهمانی می روند.

- در کلوپ سکوت متوجه می شوند که همه چیز خطای دید است و در مهمانی آدام ، دایان متوجه می شود که تمام آن چیزی که آرزویش را داشت و در رویایش بود یک خطای دید و رویای متلاشی شده است.

- در کلوپ بتی و ریتا گریه می کنند و در مهمانی هم  دایان گریه می کند.

- در هر دو صحنه موسیقی پخش می شود.

 

- چرا شعبده باز در کلوپ سکوت به سه زبان صحبت می کند؟

شعبده باز برای سه نفر صحبت می کند: بتی ، ریتا و عمّه روس.

مشخص است که عمّه روس با زبان فرانسوی آشناست چرا که در منزلش کتاب های فرانسوی یافت می شود و او نیز به کانادا می رود و فرانسوی صحبت کردنش در کانادا بعید نیست ، کامیلا نیز اسپانیایی صحبت می کند و در شب مهمانی نیز صحنه از آن را می بینیم و بتی که صراحتا با زبان انگلیسی آشناست.

 

- جعبهأ آبی چیست؟

جعبه آبی نمونه کوچک شده از کلوپ سکوت است. با این تفاوت که کلوپ برای همگان است و عموم مردم به آن مراجعه می کنند و معرف نسل بشر است و باز کنندهأ خطای دید و اشتباه فاحش نسل بشری در درک مسائل است ، اما جعبهأ آبی شخصی است و تنها باز کننده تاریکی های روح افراد است.

 

 

- رنگ آبی معّرف چیست؟

استفاده از رنگ آبی در فیلم لینچ از دیرباز وجود داشته است و اما در این فیلم رنگ آبی نشانهأ وجود اهریمن و خباثت است و این رنگ در نقاط متعدد فیلم مشاهده می شود ، اولین بار این رنگ در اتاق آقای روگ صاحب کمپانی دیده می شود ، بعد از آن کلید آبی در کیف ریتا است ، سپس در کلوپ سکوت به دفعات این نور و رنگ دیده می شود و حتی زنی با کلاه گیس آبی رنگ در نقطی مرموز و تنها در سالن نشسته است ، بعد از آن جعبهأ آبی رنگ دیده می شود سپس کلید آبی از آدمکش به دایان منتقل می شود و در نهایت دوباره زن مرموز شبیه به جادوگران با کلاه گیس آبی کلمه سکوت را به اسپانیایی می گوید و فیلم تمام می شود.

 

 

- و امّا کلید چه چیزی را باز می کند؟

آن کلیدِ آبی جعبه ای آبی رنگ را برای ریتا باز کرد که وی را به تاریکی هدایت می کند ، و در اصل تاریک ترین و زشت ترین زوایای روح دایان را برای کامیلا باز می کند که تا زمان استخدام آدمکش برای قتل کامیلا پنهان بوده است و این ارتکاب قتل دایان چالش بروز و شکوفا کنندهأ نقاط تاریک روحش برای کامیلا است و استخدام آدمکش کلید باز کردن آن تاریکی است.

 

 

 

 

- منظور از نور آبی در بعضی صحنه ها چیست؟

 

- از جفتمون متنفرم:          

 

- موهای بلوند کامیلا در صحنه آخر فیلم با زمینه آبی

 

- تبدیل رنگ آبی صحنه به معمولی زنی با موهای آبی

 

- گرفتن شماره یک از طرف شخص ناشناس و ارتباط با خانهأ دایان

 

- چوب گلف در جلسهأ کارگردان و کمپانی؟

 

 

جوایز فیلم:

نام شخص

برنده یا نامزد

بخش جایزه

جشنواره مربوطه

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین کارگردانی

جشنواره فیلم کن

"دیوید لینچ"

نامزد

بهترین کارگردانی

آکادمی اوارد (اسکار)

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین کارگردانی

جشنواره منتقدین شیکاگو

"بهترین فیلم"

برنده

بهترین فیلم

جشنواره منتقدین نیو یورک

"بهترین فیلم"

برنده

بهترین فیلم

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین کارگردانی

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"نائومی واتز"

برنده

بهترین بازیگر زن

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"دیوید لینچ"

برنده

بهترین فیلمنامه اصل

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"انجلو بادالامنتی"

برنده

بهترین موسیقی متن

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"نائمی واتز"

برنده

بهترین اجرای انتقلابی

جشنواره جامعه منتقدین اینترنتی

"مری سوئینی"

برنده

بهترین ویرایش

جشنواره بفتا

"پیتر دمینک"

برنده

بهترین فیلم برداری

جشنواره روحیه مستقلین

"آنجلو بادالامنتی"

نامزد

بهترین موسیقی متن

جشنواره بفتا

"بهترین فیلم"

نامزد

بهترین فیلم

جشنواره گلدن گلوب

"دیوید لینچ"

نامزد

بهترین فیلمنامه

جشنواره گلدن گلوب

"آنجلو بادالامنتی"

نامزد

بهترین موسیقی متن

جشنواره گلدن گلوب

 

 

نظر ها
جستجو
behroozi   |Registered |2008-04-25 20:08:08
حضورمحترم مدیریت سایت زیر نویس:



با سلام و احترام

اگرچه امروز در کشور عزیز ما تعطیل میباشدولی ادب حکم میکندجواب نامه هرچند کوتاه الکترونیکی شما را بدهم.

امید است که مورد قبول واقع شود.

در رشته های ادبیات فارسی و سینما ،در مقطع فوق و دکترا ؛ واحدی به نام تطابق تدریس می شود که دانشجو بر اساس روانشناسی و اصول فکری و بنیادی مشاهیر ادب و سینما در زمان های گذشته و گذشته تر در مکان های مختلف به بررسی شباهت های لازم بین اصول ذکر شده می پردازد. که این از لحاظ تطابق فرهنگی و اجتماعی ارزش فراوانی دارد.مثلا شکسپیر و سعدی اگر جه در یک دوره زمان نبوده اند ولی از لحاظ ادبی در مکان خود بی همتا هستند.و از لحاظ جملات ادبی از دیدگاه یک ادب شناس شباهت هایی جلوه گر میشود که نشان گر ذوق و بلاغت کامل آن ها در ادبیات است.

متاسفانه در تاریخ سینما؛ این شبا هت ها به دلیل عمر کوتاه ابداع سینما در جهان آن چنان که باید و شاید حدیث مفصلی چه از لحاظ کلاسیک یا امور مدرن تر پیدا نمی کند.

آن چه در مورد لینچ به جرعت تمام می توان گفت ذهن پر از تضاد های او در عالم سینما است. مرز بین واقیعت و رویا درسینمای او به سختی به دست آوردنی است واین از لحاظ نوشتاری مانند بوف کور صادق هدایت می توان اشاره کرد.

در فیلم آخرین بزرگراه یا همین بلوار مالهند شکل گیری آغازین فیلم به وضوح مشخص و معین نمی باشدو این در کتاب بوف کور در مقدمه ودر آخر کتاب آشکارا نمایان می شود. دیوید لینچ درباره این فیلم می گوید: "یک شب نشسته بودم و تمام ایده ها سرازیر شد. احساس زیبایی بود. همه چیز یک زاویه دیگه دیده می شد... حالا که به گذشته فکر می کنم که این باید حتما اینطور ساخته می شد. این شروع عجیبشه که باعث میشه این بشه." هدایت نیز در کلکته به دوستش دقیقا عین همان جمله را باز گو میکند پس از نوشتن بوف کور.( جاری شدن سیال ذهن در کلمات و خلق اثر)

بوف کور به طرز شکفت انگیزی با سیستم جهانی سمبولیسم مخصوصا از نوع ماوراء طبیعه ارتباط پیداکرده است و شگفتا لینچ اشکارا از این موضوع در ساختار فیلم های امروزیش به طور معنا دار و حساب شده که حتی از فهم تماشاگر خارج یا او را گمراه میکند می پردازد." برای بیننده های مبتدی و متوسط بسیار بی معنی است و صحنه های داستان کسل کننده است اما به جرات می گویم که صحنه و سکانسی نیست که معنی نداشته باشد. و به قول کارگردان معروف "استیون سادربرگ": "اگر صحنه ای را متوجه نشدید ، ایراد از شماست و نه از ما ، فیلم را آنقدر ببینید تا متوجه شوید".

بوف کور داستانی است سورر ئالیستی. در آثار ذکر شده مطالب و وقایع که در ورای ( sur )واقیعت و حقایق ( real ) آشکارا نشان داده میشوند.اصل موضوع توهمات یا واقعیت های دگرگون شده ، از زبان غیر فنی و از ضمیر ناخوداگاه شخص بیان می شود.فیلم لینچ برگرفته از افکار سورئالیسم ، به پردازش سرکوب عذاب وجدان در بشر می پردازد واین خود نگاه مفصلی از نقد می طلبد که اگر مدیریت سایت دوست و علاقه مند به این موضوع باشند این جانب در اختیارشان خواهم گذاشت.

با تشکر و بهترین آرزو ها
kavehtaban  - nikitak     |213.217.37.xxx |2008-04-26 00:53:58
با تشكر از تحليل شما... اما در اين جا چند نكته وجود دارد:
1- اينكه پيرمرد و پيرزن مادر و پدر بتي يا دايان هستند يا نه خيلي مهم نيست ... به نظر من به نحوي اين دو موجود عناصر تشكيل دهنده ي سوپر اگو (وجدان) سوژه ميباشند كه هر چه بيشتر در خواب و رويا اثري ارضاء شده بر روي فرد ميگذارند و به نحوي اعجاب انگيز ميبينيم كه همه بتي يا دايان را دوست دارند كه اگر به نحوي فرويدي به تحليل قضيه بپردازيم ميتوان علت آنرا ايجاد يوتوپياي نا موجود در واقعيت واقعي دانست كه سوژه اين فقدان را با «وجودي» شيرين در رويا عوض ميكند. همه او را دوست دارند همه به طرز عجيبي او را پس از امتحان فرمايشي ستايش ميكنند و ... اگر اين قسمت صحبتهاي من را جدي بگيريد مجبوريد چند تغيير ديگر را نيز در تحليل خود (به زعم من) بپذيريد.
2- شخص كريه پشت قهوه خانه ي وينكيز در حقيقت نه تنها قاتل ظاهر (مرد آخر داستان) نيست بلكه در سطح نمادين بيانگر زشتي و كراهتي دارد كه دايان در بزنگاههائي در روياهاي خود به ياد مي آورد. دايان ميداند كه از چيزي در حال فرار است او از خودش بيش از همه فرار ميكند و به نظر من اين فرد كه جعبه ي آبي نيز در دست اوست (جعبه ي آبي اي كه در اكثر فيلمهاي لينچ نقشي كليدي و حقيقت گشا دارد - يا بهتر بگوئيم كل ماجرا) خود فرد است خود به معني «ايد» يا نفس عماره. و بهترين اثبات اين قضيه زمانيست كه در آخر داستان قضيه (جعبه ي آبي) به درون كيسه اي انداخته ميشود و از درون كل قضيه دو عنصر سوپر اگو (عذاب وجدان) كه ساختاري سوپراگوئي دارند بيرون آمده و موجب آزار بسيار زيادي براي سوژه تا حد خود كشي ميشوند.
3- در حقيقت تحليل شما جزء به جزء به سراغ عناصري ميرود كه زنجير وار به يكديگر متصل هستند. شما را به ياد صحنه اي در اواخر فيلم كه دايان در حال نوشيدن قهوه است و ميبيند كه دوست دخترش در حال بوسه ي «دختري» ديگر است و در همان حال نگاهش را (براي فرار از ديدن بوسه) به مردي ميدوزد كه در گوشه ي سالن او نيز در حال خوردن قهوه است. در جاي ديگري از داستان ميبينيد كه برادران (متاسفانه اسمشان يادم نيست كاستيگلياني يا يه همچين چيزي) كارگردان را مجبور به انتخاب شخصي براي نقش اصلي ميكنند كه اتفاقن همان دوست دختر جديد دوست دختر سوژه است. در اين حالت يكي از اين دو برادر قهوه را بر روي دستمال خود بالا مي آورد. اين حالات گذار متشنج را ميتوان در بيماريهائي همچون نوروز يافت يا بهتر بگوئيم شمه اي از نوروز لحظه اي.
4- تحليل شما در مورد انجمن سكوت نيز به نظر من كاملن بدون در نظر گرفتن سابقه ي اين كارگردان در ايجاد صحنه هاي مواجهه نگاشته شده است. فرشته ي فيلم آتش با من گام بردار ... سوسك درون دهان گنچشك آخر فيلم مخمل آبي ... دخترك خواننده آخر فيلم سر پاك كني ... فرشته ي آخر فيلم وحشي در قلب و ....
در حقيقت انجمن سكوت سازه اي بشريست نوع بشري شده ي روند اتفاقات ... خواننده در حال مرگ است ولي خواندن ادامه دارد ... نوعي ضعف علي در پردازش وقايع يا بهتر بگويم روند وقايع ... در حقيقت با اين نمونه صحنه ها كه لينچ فقط براي بيننده ساخته ما به سمت وحدت مورد نظر اينهمه نا آسودگي ميرويم ... همه چيز نوار ضبط شده است ... همه چيز در ذهن دايان اتفاق افتاده است.
eshraghi   |Registered |2008-04-26 21:06:12

با سلام
یکی از بهترین فیلم ها در زمینه ژانر فلسفه و تطابق اشیا وانسان همچنین فلاش بکهای خیره کننده
Arateh18   |64.62.138.xxx |2008-05-02 00:41:11
شاهکار. فقط همین رو میتونم بگم. با اون نور پردازی زیبا، سبک روایت داستان، شخصیت پردازی فوق العاده، شاهکاره!
mohammad.h  - فیلم بلوار مالهلند     |80.191.88.xxx |2008-05-02 22:37:31
بعد از اینکه بولوار مالهلند را دیدم، این فیلم برای من بیشتر مثل یک معما بود که البته بعد از خواندن متنی که محمد اقا نوشته بود خیلی از زوایای این معما برای من آشکار شد و برای بار دوم که آن را دیدم لذت واقعی را از دیدن فیلم بردم.
اگر مالهلند را با این دید نگاه کنیم که این فیلم، یک فیلم عادی با یک داستان عامه پسند است که یک نفر به شخصی حس حسادت دارد و آن را به قتل میرساند و بعد دچار عذاب وجدان میشود؛ یقینا نسبت به فیلم حس بدی پیدا میکنیم. چرا که خیلی از صحنه ها و اتفاقاتی که در فیلم میبینیم به نظرمان بیهوده و بدون ارتباط با داستان اصلی فیلم است.
من به هیچ وجه فیلم شناس نیستم و سعی میکنم فقط برداشت خودم را درباره فیلم بنویسم. توضیحات مدیر سایت درباره این فیلم بسیار کامل و بعلاوه صحیح بود.
.
به نظر من کارگردان این فیلم از قدرت تخیل بالایی برخوردار است چون توانسته رویای شخصی را که دچار عذاب وجدان شده به خوبی نشان بدهد. آقای لینچ در هیچ کجای فیلم تلاش نکرده فضای این رویا (یا به عبارتی کابوس) را با حالتی خیالی و به دور از واقعیت نشان دهد. این کابوس در فضای کاملا واقعی اتفاق افتاده به طوری که اگر از روند داستان غافل باشیم نمیتوانیم تشخیص بدهیم این صحنه واقعی است یا قسمتی از کابوس است. به قول مدیر سایت زیرنویس، دیوید لینچ تلاش کرده نسبی بودن حقیقت را نشان بدهد.
اگر این پیش فرض را در نظر بگیریم که بیشتر صحنه های این فیلم، صحنه خواب دیدن آن دختر است، بسیاری از اتفاقات عجیب و به ظاهر نامربوط فیلم برای ما معنی دار میشود. مثلا صحنه ورود شخصیت اصلی داستان به لس انجلس حالتی بسیار دوست داشتنی و جذاب دارد و پر است از رنگ های شاد و نور آفتاب و همینطور لبخندهای بچگانه و بی مورد روی صورت دایان و آن پیرزن و پیرمرد (که احتمالا والدین دایان هستند) و مکالمه بسیار مودبانه و با احساس بین دایان و آن پیرزن. که این صحنه های دوست داشتنی نشان دهنده توجیه دایان برای انجام این عمل (قتل کاملیا) است و نشان میدهد که دایان در ابتدا با اهدافی زیبا و دوست داشتنی و امیدوار کننده در این راه قدم گذاشته.
در این فیلم رنگ آبی برای دایان نشانی از وحشت ناشی از گناه است و جعبه آبی (که دایان آن را در خواب میبیند) تصویری خلاصه شده ای است از تمام گناهانی که باعث رنجش و عذاب او شده. دلیل وحشت دایان از رنگ آبی این است که وقتی مرد قاتل پول را از دایان میگیرد، یک کلید به رنگ آبی به او میدهد. کلیدی که ظاهرا هیچ کس نمیداند چه چیزی را باز میکند.
زیبا ترین و تاثیر گذارترین صحنه فیلم به نظر آن صحنه ای است که دایان با چشمان خواب آلود و صورت رنگ پریده روی مبل نشسته و به کلید آبی زل زده و در این بخش از فیلم کابوس دایان در بیداری هم به سراغ او می آید و به شکل موجودات ریزی – که در اصل همان پیر مرد و پیرزن ابتدای فیلم هستند – از کف اتاق وارد میشوند و ناگهان همان موجودات ریز تمام محدوده فکری و تصورات دایان را اشغال میکنند و به طرز وحشتناکی او را میترسانند. و دایان هم که هیچ راه گریزی ندارد ناچار خودکشی میکند.
http://mr.azadegan.googlepages.com/MD.jpg
خانم نائومی واتز در این فیلم بازی تاثیر گذار و بسیار زیبایی ارائه کرده. نوربردازی فیلم هم بسیار جالب و دوستداشتنی بود.
ولی در مجموع جذابیت این فیلم فقط به خاطر کارگردانی قوی، بازی زیبا، نورپردازی و طراحی خیره کننده و چیزهایی شبیه این نیست، بلکه یک داستانپردازی قوی و استفاده فوق العاده از نشانه های سینمایی این فیلم را به یک فیلم استثنایی و فراموش نشدنی تبدیل کرده.
HES@M   |Registered |2008-05-04 20:59:06
با سلام خدمت دوستان
ابتدا باید عرض کنم در مورد این فیلم توضیحات دوستان و اساتید اینقدر کافی و وافی بوده که باور کنید نکته تازه و جدیدی که به آن اشاره نشده باشد در ذهن و افکارم پیدا نکردم تا خدمت عزیزان عرض کنم .
البته دو مسئله رو میخوام عنوان کنم اول اینکه برای بنده بودن نام دیوید لینچ به عنوان کارگردان فیلم دلیلی بود تا این ذهنیت رو از قبل داشته باشم که احتمال داره با فیلم مشکلی از نظر درک اون روبرو بشم که واقعا توضیحات داخل دی وی دی و توضیحاتی که تو سایت بود کمک خبلی زیادی به درک کلی من از این فیلم کرد ( درک کلی عرض کردم به این خاطر بود که درک درست جزئیات و نکات این فیلم حتما با دو بار دیدن میسر نخواهد بود ) به نظرم کسی که میخواد این فیلم رو ببینه پس از دیدن فیلم برای بار اول حتما این توضیحات که در سایت و دی وی دی فیلم موجود است رو دقیق مطالعه کنه و پس از آن به دیدن دوباره و حتی چند باره فیلم بپردازد در هر صورت جزء فیلمهایی است که دیدن آنرا باید به هر علاقمند به این سبک سینما توصیه کرد.
hamedsolidsnake   |Registered |2008-05-07 12:06:06
داستان فیلم واقعا معمایی و لینچی بود و زیرنویسش هم عالی بود فقط اشکالش این بود که زیرنویس فیلم یک مقدار ریز بود و قسمت های انتخابی فیلم فقط 3 تا بود درحالی که حداقل باید 20تا باشه!!!!
نورپردازی فیلم عالی بود
موسیقی متن فیلم کولاک (دیوانه) بود و خیلی با موسیقیش حال کردم
ramin888   |80.191.228.xxx |2008-05-13 09:24:34
واقعا متن جالبي بود
متاسفم كه اطلاعاتم در حد شما نيست كه بتوانم كمكي به شما در اين زمينه بكنم
اما خيلي از مسايل فيلم براي من روشن شد.
باز هم از اين متن ها بنويسيد.
اگر امكانش هست در مورد فيلم بزرگراه گمشده و فيلم آخر ديويد لينچ به نام امپراطور درون
همچين متني بگذاريد.ممنون ميشم
با تشكر فراوان
blackworn   |217.219.54.xxx |2008-05-17 22:12:15
محمد جون عالي نوشتي
من خودم نصف عمرم رو توي توهم و رويا گذروندم ، واسه همين درك اين فيلم و فيلم هاي مشابه برام خيلي راحت ِ. فكر كنم تو آدم خيلي سالمي هستي كه براي درك درست فيلم 30 بار فيلم رو ديدي ، آدماي روان پريشي مثل من يك بار ديدن فيلم براشون كافي هست .
نوشته ي شما يك اشتباه بزرگ داره! چرا از واژه ي "خواب" استفاده كردي ؟ ما داشتيم "توهم" يا بهتر بگم: "رويا" رو ميديديم ! دايان روياهاش رو طبق مراد خودش ساخت ،تو رويا از خودش بازيگر بي نظيري ساخت ... با همبستر كردن زن ِ آدام كشر با اون مرد هيكلي ِ و كتك خوردن از همون مرد از كشر انتقام گرفت .... حال ندارم زياد توضيح بدم ، فقط بگم كه اگه دايان خواب بود با توجه به شرايط روحيش جز كابوس چيزي نميديد ! اون داشت كم كم به خواب ميرفت كه گاوچرون...اينا همش تجربه ي شخصيم هستش bye
mohammad.h     |91.98.85.xxx |2008-05-18 00:18:19
درباره این فیلم در وبلاگم هم مطلبی نوشتم
باز هم ممنون

http://whitesilence.wordpress.com/2008/05/17/mu...
irna_1350  - salam   |80.71.114.xxx |2008-06-06 19:33:31

سلام دوست عزیز
ترجمه بسیار زیبا و روان بود اما ای کاش همانگونه که متن ترجمه شده را چند بار با اساتید مترجم چک کردید متن تحلیلی خودتون رو هم به همین شیوه با اساتید سینما سپرده بودید و به این شکل تحلیل پر اشکال خودتون را به عموم گسترش نمی دادید!من سخن کوتاه می کنم و از شما در خواست میکنم تحلیلهای خودتون را به آفای دکتر احمدالستی استاد زیبایی شناسی سینما از امریکا حتما نشان دهید! زیرا از ترجمه بسیار زیبا لذت بردم امااز تحلیل نا به جا به خصوص گسترش داده به عموم بسیار دلگیر شدم در صورت تمایل به اصلاح تحلیل فبلم جاده مالهالند می تونید به من ایمیل بزنید!هر چند دیگه خیلی دیر شده و شما با این تحلیل همه را به اشتباه سوق دادید.ای کاش...
موفق باشید دوست شما ایرنا
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.21 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Copyright © 2006 Zirnevis.com All rights reserved.