|
نام:
|
تصادف (Crash)
|
|
کارگردان:
|
پل هاگیس (Paul Haggis)
|
|
تهیه کنندگان:
|
دان چیدل (Don Cheadle)
پل هاگیس (Paul Haggis)
مارک هاریس (Mark R. Harris)
بابی مورسکو (Bobby Moresco)
|
|
فیلم نامه نویسان:
|
پل هاگیس (Paul Haggis)
بابی مورسکو (Bobby Moresco)
|
|
بازیگران:
|
مت دیلون(Matt
Dillon)
|
|
|
دان چیدل(Don
Cheadle)
|
|
|
تندی نیوتن(Thandie Newton)
|
|
|
شان توب (Shaun
Toub)،...
|
|
موسیقی:
|
مارک ایشام (Mark Isham)
|
|
فیلم بردار:
|
جی مایکل مورو (J. Michael Muro)
|
|
ادیتور:
|
هیوز وین بورن (Hughes Winborne)
|
|
شرکت پخش کننده:
|
لایونز گیت فیلمز (Lion Gate Films)
|
|
تاریخ انتشار:
|
ششم می 2006
|
|
زمان فیلم:
|
112 دقیقه
|
|
بودجه فیلم:
|
6 میلیون و نیم دلار
|
درباره فیلم:
این فیلم
داستانی، دارای پس زمینه ای اجتماعی است و به خصوص نگاه جالبی به مسالۀ تبعیض
نژادی و تعدد قومیت ها در شهری نظیر لس آنجلی دارد. پل هگیس فیلمساز انگلیسی
متولد1953 با این فیلم توانست شهرتی مضاعف کسب کرده و صاحب فیلم برگزیدۀ سال شود.
نمایی از داستان:
فیلم
تصادف که فیلمنامه ای دقیق، جذاب و پرمایه دارد حاوی حدود 8 داستان مختلف و دارای
انبوهی از شخصیت ها است. این داستانهای موازی که در مدت زمان کوتاهی (کمتر از دو
روز) در شهر لس آنجلس روی می دهد عبارتند از:
اتفاقاتی که برای فرهاد - مهاجر ایرانی - و دختر و
همسرش می افتد؛
دزدی های ناشیانه ی دو جوان سیاه پوست به نام های
آنتونی و پیتر؛
وکیلی به نام "بریک" و همسرش جین که
اتومبیلشان به سرقت می رود؛
ماجرای پی گیری قتل یک پلیس سیاهپوست به دست یک
پلیس سفید توسط کارآگاه سیاهپوستی بنام "گراهام"؛
دوپلیس که یکی مرتکب بدرفتاری با سیاهان می شود و
دیگری با این کار مخالف است؛
کارگردان سیاهپوستی بنام کامرون و مشاجرات او با
همسرش کریستین؛
سیاهپوستی بنام دانیل که هرجا قفلی را عوض می کند
به دلیل سیاهپوست بودنش به او بدگمان می شوند و به او به چشم یک فرد شرور و بد
خواه نگاه می کنند؛
ماجرای یک مرد کره ای که در کار تجارت غیر قانونی
کارگران آسیایی است و توسط دو جوان سیاهپوست با ماشین زیر گرفته می شود.
جزئیات داستان فیلم:
شاید کثرت شخصیت ها و اتفاق های موجود در فیلم
به نوعی موجب شده تا فهم دقیق ماجراهای آن کمی دشوار گردد. بد نیست در اینجا نگاهی
دقیقتر به ماجرای فیلم داشته باشیم، البته فراموش نکنید که خواندن نکات ریز داستان
برای کسانی که فیلم را ندیده اند لطفی نخواهد داشت و این قسمت فقط برای بینندگانی
که مایلند از برخی جزئیات فیلم بیشتر سر در بیاورند ارائه می شود. در پایان نیز
نکات بیشتری در تحلیل فیلم ذکر خواهم کرد.
"تصادف"
با یک تصادف کوچک آغاز می شود، ماشین کارآگاه گراهام و دستیارش به ماشین یک زن کره
ای برخورد می کند و به طور اتفاقی در همان نزدیکی یک قتل نیز اتفاق افتاده، در این
فرصت گراهام بر سر جنازۀ فرد مقتول حاضر می شود. اکنون به یک شب قبل باز می گردیم
و یک سری داستانهای موازی را پی میگیریم. می توان این داستان های موازی را (حدود 8
داستان) به طور جداگانه به این نحو نشان داد:
(1)
مغازه
دار ایرانی بنام فرهاد همراه دخترش دُری اقدام به خرید اسلحه می کنند تا از امنیت
بیشتری برخوردار شوند. در پی رفتار تحقیرآمیز اسلحه فروش با آندو بعنوان افراد
خارجی و غریبه، درگیری لفظی پیش می آید. دری سعی می کند قضیه را با آرامش حل کند و
دست آخر به انتخاب خودش یک بسته فشنگ می خرد. در قسمت های بعدی روشن می شود که دری
برای جلوگیری از اتفاقات ناخواسته در واقع فشنگ مشقی خریده بود. فرهاد همانشب قصد
تعمیر قفل مغازۀ خود را نیز دارد که به دلیل بی توجهی او به توضیحات قفل ساز
سیاهپوست (دانیل) این کار انجام نمی شود. روز بعد فرهاد مشاهده می کند که اموال
سوپرمارکتش به سرقت رفته و بیمه نیز خسارتی به آنها نمی پردازد. فرهاد در حیرت و
درماندگی فرو می رود. در این حال به سروقت
قفل ساز که به خیالش عضو یک دارودستۀ یاغی است می رود تا به او شلیک کند.
دختر خوش قلب دانیل به گمان مصونیت بخشی گردنبند خیالی جلو می آید، فرهاد شلیک می
کند اما فشنگ مشقی بوده. آنشب فرهاد تغییر کرده و دخترک را فرشتۀ نجات خود می
داند.
(2)
و جوان
سیاهپوست (آنتونی و پیتر) از یک کافه بیرون آمده اند. بعداً می فهمیم که پیتر همان
برادر گراهام است. بریک که یک وکیل است با همسر خود از آنجاعبور می کنند و همسر
بریک واکنشی توام با سوء ظن به خود می گیرد، گویی که دو جوان سیاهپوست انسان هایی
خطرناک هستند. در مقابل، آنتونی و پیتر به زور اسلحه ماشین بریک را به سرقت می
برند. آنها با ماشین دزدی یک مرد کره ای را که در صدد تجارت غیرقانونی کودکان
آسیایی است زیر می گیرند و او را در نقطه ای رها کرده فرار می کنند. به همین خاطر
مجبور می شوند به توصیۀ دلالی که قرار بوده ماشین را بفروشد، از فروش آن خودداری
کرده و ماشین را آتش بزنند. روز بعد آنها به سروقت یک کارگردان سیاهپوست (کامرون)
می روند و قصد دارند ماشین او را به زور بدزدند. پلیس سر می رسد، آن ها را تعقیب
می کند و در این ماجرا پیتر از آنتونی جدا می شود. بعد از این ماجرا کامرون به
آنتونی سفارش می کند که این دله دزدی ها را کنار بگذارد. پیتر در پی جدایی از
دوستش، مسیری دیگر را در پیش می گیرد و در شب بعد می بینیم که در جاده ای خارج از
شهر سوار ماشین پلیسی به نام توماس می شود. در اثر سوء تفاهمی ساده دگیری لفظی بین
آندو پیش می آید و توماس که خیال می کند پیتر قصد شلیک به او را دارد، به پیتر
شلیک کرده و او را می کشد. اما متوجه می شود که در جیب پیتر بجای اسلحه یک مجسمۀ
کوچک بوده؛ مجسمه ای که شب قبل قرار بوده برای پیتر و رفیقش شانس بیاورد اما آنها
نتوانستند پولی ازآن سرقت به دست بیاورند و وقتی پیتر مشابه آن مجسمه را جلوی
ماشین توماس می بیند خنده اش می گیرد و سوء تفاهم ساده شکل می گیرد و بعد درگیری
لفظی و بعد نیز شلیک ناخواسته.
آنتونی نیز در آن شب راهی دیگر را در پیش گرفته و
به طور تصادفی موفق به سرقت وانت همان مرد کره ای می شود که حامل کودکان آسیایی
است. دلال حاضر است برای ماشین و کودکان پول خوبی بدهد اما آنتونی صرفنظر می کند و
کودکان کارگر را در نقطه ای از شهر آزاد می کند و حتی به یکی از آنها مقداری پول
می دهد. گویا او به توصیۀ کامرون تصمیم گرفته که دست از دزدی بردارد.
(3)
وقتی
ماشین وکیلی به نام بریک به سرقت می رود همسر او به شدت عصبی می شود. آنشب قفل ساز
سیاهپوست قفل در خانۀ آن ها را تعویض می کند اما جین همسر بریک با حالتی آشفته از
این که یک جوان سیاه که قیافه اش به خلافکار ها می خورد برای تعویض قفل آمده،
ابراز نارضایتی می کند. بریک سمت دادستانی دارد و قرار است در انتخابات آینده نیز
شرکت کند. او همۀ تلاشش را می کند تا در این موقعیت آراء گروه های مختلف از جمله
سیاهپوست ها را از دست ندهد.
روز بعد ساعت چهار بعد از ظهر قرار است دادستان
کنفرانس مطبوعاتی داشته باشد اما قبل از آن مطلع می شود که پلیس سیاهی به نام
لوییس توسط کانکلین (پلیس سفید) کشته شده. از آنجا که دادستان قرار است تا مدتی
دیگر تعویض شود و جانشین بعدی او قرار است یک سیاهپوست باشد، چنانکه بریک در این
قضیه به نفع پلیس سفید حکم بدهد به تبعیض نژادی متهم خواهد شد و و هنگام روی کار
آمدن دادستان بعدی، بریک مقدار زیادی از آراء سیاه ها را از دست خواهد داد. بنابراین
از گراهام که روی این پرونده کار میکند می خواهد که تا قبل از ساعت چهار با او
ملاقات داشته باشد. در این ملاقات وکیل بریک از کارآگاه گراهام می شنود که نه تنها
مدرکی علیه پلیس سفید در دسترس نیست بلکه مقدار زیادی پول نامشروع در عقب ماشین
لوییس کشف شده چرا که در واقع لوییس پلیس فاسدی بوده و از راه فروش مواد مخدر پس
از تعقیب معتادان صاحب پول می شده. وکیل دادستان به دلیل منافع ذکر شده اصرار دارد
که هنوز مدارک کافی برای محکومیت کانکلین (پلیس سفید) در دسترس نیست، مثلاً ماشینی
که لوییس سوار آن بوده و پول ها در آن پیدا شده به خود لوییس تعلق نداشته و در ضمن
کانکلین سابقۀ شلیک به دو سیاهپوست دیگر را داشته و... اما گراهام زیر بار نمی رود
و عقیده دارد نمی توان قضیه را به این نحو خاتمه داد، تا اینکه وکیل بریک با نشان
دادن سوابق برادر گراهام و حکمی که به آن تعلق گرفته او را در فشار می گذارد و به
ناچار گراهام کانکلین بی گناه را متهم می کند و پرونده به نحوی که بریک خواسته بود
بسته می شود.
جین همسر بریک که شب قبل رفتاری توام با بدبینی با
قفل ساز سیاه داشت، در آنروز با خدمتکار سیاه خود نیز رفتار تند و نامناسبی را بر
سر شستن ظرف ها انجام می دهد. او مدام عصبی و پر تشویش است و این را در تماس تلفنی
که بعداز ظهر با همسرش دارد اظهار می کند. بعد از آن جین به طور تصادفی از پله ها
سر می خورد. خدمتکارش در حالی که سایرین او را تنها گذاشته اند برای کمک به او
حاضر می شود و جین خدمتکار را در آغوش کشیده و او را بهترین دوست خودش می خواند.
(4)
کارآگاه
گراهام در اولین شب فیلم با پروندۀ قتل لوییس به دست کانکلین درگیر می شود. در این
ماجرا هرکدام از این دو پلیس گلوله ای شلیک کرده اند اما اینکه گلولۀ اول از ناحیۀ
کدام بوده و کدامیک مقصر ماجرا است نا معلوم است. مادر گراهام نگران برادر گمشدۀ
او پیتر است که مدتی است به خانه برنگشته و و گراهام قول می دهد که او را پیدا
کند.قبل از کنفرانس مطبوعاتی دادستان، بحث هایی با وکیل او می کند که در نهایت به
پروندۀ برادرش مربوط می شود. شب هنگام او و دستیارش در پی یک تصادف، در صحنۀ یک
قتل در جاده ای خارج از شهر حاضر می شوند.گراهام متوجه می شود که مقتول برادرش
پیتر است و به مادرش قول می دهد که هر طور شده قاتل را پیدا خواهد کرد.
(5)
رایان
پلیس سفید پوستی است که پدرش دچار بیماری است و دستیار جوانی به نام توماس دارد.
رایان عضو یک فرقۀ تبعیض نژادی است. در اولین شب در فیلم می بینیم که او به دلیل
وخامت حال پدرش با بیمارستان تماس می گیرد اما منشی بیمارستان که یک زن سیاهپوست
است اورا به درستی راهنمایی نمی کند و مشاجرۀ لفظی پیش می آید. رایان راهی برای
تسکین پدرش در آنشب پیدا نمی کند و این امر او را دلخور و کینه ای میکند. آنشب
رایان هنگام گشت شبانه، یک کارگردان سیاهپوست (کامرون) و همسرش را به بهانۀ اینکه
صاحب ماشینی مشابه ماشین مسروقۀ بریک هستند مورد بازجویی قرار می دهد و بعد نیز
اصرار دارد که از آنها تست نوشیدن مشروب بگیرد.رفتار تحقیر آمیز او همسر کامرون را
به شدت آزار می دهد اما کامرون سعی می کند با رفتن زیر بار تحقیر و معذرت خواستن
این ماجرا را تمام کند. توماس، دستیار رایان، از تبعیض نژادی موجود در رفتار های
رایان ناراحت است و با مسوول اداره پلیس در این مورد صحبت می کند. روز بعد رایان
به او توصیه می کند که بی تجربگی به خرج ندهد و سعی کند طور دیگری در این زمینه
فکر کند تا بتواند مدت بیشتری در این شغل دوام بیاورد. رایان در آن روز به طور
اتفاقی با همسر کامرون برخورد می کند و اورا از مرگ حتمی در یک تصادف خطرناک نجات
می دهد. توماس نیز به طور اتفاقی با خود کامرون (در جریان در گیری او با دو سیاه
دله دزد) برخورد می کند. او سعی می کند جلوی عصبانیت و تهور کارگردان را بگیرد و
او را آرام کند تا مشکلی توسط پلیس برای او ایجاد نشود و قضیه فیصله می یابد.
همانشب او به طرز کاملاٌ اتفاقی موجب کشته شدن جوان
سیاهی به نام پیتر می شود (که تفصیل آن گذشت)، و ناچار می شود اتومبیل خود را آتش
بزند.
(6)
کامرون یک کارگردان تلویزیونی است که سر قضیۀ
بازجویی پلیس بین او و همسرش کریستین اختلاف پیش می آید. زن شکایت دارد که چرا
شوهرش در مقابل رفتار تحقیر آمیز پلیس سفید اعتراضی نکرد و ساکت ماند. روز بعد سر
صحنۀ فیلمبرداری، کامرون به درخواست یکی از عوامل، سکانس بازی جمال را دوباره با
بازی ادی فیلمبرداری می کند، چرا که لهجۀ ادی کمتر به سیاه ها می خورد. بعد از
اتمام کار همسرش برای عذر خواهی از او آمده اما کامرون همچنان دلخور و ناراضی است.
وقتی دو جوان سیاه می خواهند ماشین او را بدزدند، او این بار سرخورده از وادادگی
هایی که قبل از این داشته اقدام به نوعی تهور و بی باکی می کند و با دو سیاه با
شجاعت درگیر می شود. پلیس سر می رسد و این سوء تفاهم پیش می آید که کامرون نیز
مرتکب خلافی شده. کامرون اینبار حسابی عصبانی است و با بی باکی مقابل ماموران پلیس
قد علم می کند. توماس، پلیس جوان که دیشب با او برخورد داشته سعی می کند او را
آرام کند و قضیه را فیصله می دهد. کامرون نیز آنتونی جوان را نصیحت می کند.
کریستین، همسرکامرون، تصادف می کند و رایان او را نجات می دهد. کامرون آنشب دیر به
خانه می رود، در خیابان با اتومبیلش پرسه می زند و در نزدیکی یک اتومبیل در حال
سوختن توقف می کند، اتومبیلی که متعلق به توماس (پلیس جوان) است. برف آرام شروع به
باریدن می کند و او با همسرش در آرامش تماس تلفنی می گیرد.
(7)
دانیل یک
قفلساز سیاهپوست است که با دختر و همسرش زندگی می کند.ابتدای فیلم او برای تعویض
قفل به خانۀ دادستان و بعد به سوپر مارکت فرهاد رجوع می کند. آنشب دخترش را که از
صدای گلوله ترسیده با قصۀ خیالی فرشته و گردنبند آرام می کند.فرهاد به گمان مقصر
بودن دانیل می آید تا او را بکشد و الباقی ماجرا که گذشت.
(8)
یک مرد
کره ای که تاجر کارگران آسیایی است تصادف می کند، دو جوان سیاه به گمان اینکه اورا
کشته اند رهایش می کنند. مرد نمرده، شب بعد همسر او در بیمارستان به ملاقات او می
رود. همسر او همانست که با کارآگاه گراهام تصادف کرده. آنشب به طور اتفاقی ماشین
مرد کره ای توسط آنتونی، جوانی که اورا زیر گرفته به سرقت می رود. آنتونی کودکان
داخل آن را آزاد می کند. در نهایت فیلم با یک تصادف سادۀ دیگر خاتمه می یابد. در
این تصادف ما مسوول بیمه ای که به سوپرمارکت فرهاد آمده بود و منشی بیمارستانی که
رایان به آن رجوع کرده بود را می بینیم.
نقد فیلم:
یکی از
مسائل محوری فیلم، مسالۀ تعد نژاد ها و تیره ها و مشکلات آن ها در بسر بردن در یک
شهر بزرگ است، شهری که حاوی مهاجران فراوان از چندین نژاد گوناگون است. در این
فیلم مشاهده می کنیم که نژاد های گوناگونی که در کنار هم زندگی می کنند اغلب به
طرز آشکاری ناآرام، مضطرب، بدبین و ناراضی هستند، به طوری که حاکمیت این جو نا
امنی و تنش بر فیلم به خوبی قابل لمس است: در آغاز فیلم مرد ایرانی که همواره عصبی
و ناآرام است اقدام به خریدن اسلحه و تعویض قفل فروشگاه می نماید، کارگردان سیاه و
همسرش در جریان بازرسی پلیس اینچنین از کوره در می روند و واکنش های خود را به
سختی کنترل می کنند، دختر قفلساز از ترس صدای گلوله زیر تخت پنهان شده، پلیس سفید
پوست آنچنان به جوان سیاه ظنین می شود که تندیس او را با اسلحه اشتباه می گیرد
و...
این جو
ناامنی و استرس چگونه در فیلم مورد ریشه یابی و کالبد شکافی واقع شده؟ برای پاسخ
به این سوال نگاهی به پایان فیلم بیندازیم. در پایان "تصادف" ما می
بینیم که تغییراتی در خیلی از شخصیت ها پیدا شده. در واقع داوری و نوع نگاه آنها
نسبت به اطرافیانشان تغییر کرده، در حالی که در آغاز فیلم آنها آدمهایی جدا از هم
و بیگانه بودند و نگاه خوشبینانه ای به هم نداشتند. همانگونه که گراهام نیز در
اولین دیالوگ خود در مورد "انسانهای غریبه با هم در شهر لس آنجلس" سخن
می گوید.
در پایان
فیلم مرد ایرانی متوجه شده که اقدام او در مورد قفلساز عجولانه بوده، کارگردان و
زنش پس از ماجرای تصادف دیدگاه جدیدی در مورد پلیس سفید پوست (رایان) پیدا کرده
اند، خانم جین، همسر دادستان، متوجه دلسوزی خدمتکارش گردیده که در آن موقع شب در
حالیکه دیگران او را تنها گذاشته اند به کمک او می آید و ... و قضاوت ما نیز در
خیلی از موارد در طول فیلم تغییر می کند، مثل قضاوتمان در بارۀ مرد سفیدپوستی که
با ظاهر خونسرد و بیرحم خود متهم به قتل یک سیاهپوست است، اما اندکی جلوتر در می
یابیم که پلیس سیاه وضعی نامناسب و فاسد داشته. قضاوت ما در بارۀ قفل سازی که
ظاهری مانند آن دو سیاهپوست ولگرد و بی قید دارد اما در واقع انسانی بسیار خوش قلب
و رووف و صادق است. قضاوت ما دربارۀ دو پلیس که یکی رفتار های تبعیض آمیز با
سیاهان دارد و دیگری با این کار مخالف است، اما اولی موجب نجات یک زن سیاهپوست از
مرگ حتمی، و دومی موجب مرگ یک سیاهپوست می شود...
از این لحاظ،
فیلم تصادف در القای این پیام که "در مورد دیگران زود قضاوت نکن" بسیار
موفق و توانا بوده و این پیام را در قالبی بسیار گیرا و جذاب بیان کرده.حتی در
جزئیات فیلم نیز نهایت قابلیت ها به کار گرفته شده تا ما را وادار به این تغییر
قضاوت نماید، مثل مکثی که در هنگام قتل برادر گراهام بعد از شلیک گلوله مشاهده می
کنیم، که در طول این مکث چه بسا حدس بزنیم سیاهپوستی که دوبار سرقت مسلحانه انجام
داده جوان سفیدپوست خوش قلب و مخالف تبعیض نژادی را کشته، اما به زودی در می یابیم
که ماجرا بسیار متفاوت تر از این است. حتی وقتی شما قبل از دیدن فیلم به پوستر آن
نگاه می کنید(مردی که دختری را در آغوش کشیده و فریاد می زند) چه بسا گمان کنید که
در فیلم "تصادف"، تصادفی مرگبار اتفاق خواهد افتاد که به مرگ سوزناک یک
دختربچه می انجامد (که از ظاهر تصویر هم همین بر می آید)، اما بعد از فیلم میفهمید
که قضاوتتان زمین تا آسمان با ماجرای آن تصویر تفاوت دارد و اصلاً آن دختر کشته
نمی سود و تصادفی هم در آنجا در کار نیست!
یکی از
نکات فیلم تصادف این است که هرقدر در آن جستجو کنیم خواهیم دید که شخصیت کاملاً
سیاه و منفی که ریشۀ بدی های فیلم باشد در آن وجود ندارد. به عنوان نمونه در
ماجرای قتل پلیس سیاه (لوییس) ابتدا کانکلین را به عنوان مظنون به قتل با هیبتی
منفی مشاهده می کنیم، اما به زودی در می یابیم که لوییس در حین رانندگی حالت عادی
نداشته و مقصر بوده و به همین ترتیب روی هر شخصیتی که به ظاهر رفتار بدی با
نژادهای خارجی دارد دست بگذاریم، خواهیم دید که عوامل مختلفی موجب شکل گیری این
رفتار در او گردیده.
به نظر
من تصادف فیلمی است که می تواند در طول مدت نمایش، تماشاگر را به نحو مطلوبی روی
صندلی نگه دارد.فیلمنامۀ آن با ماجراهای تودرتو و شخصیت های فراوان اگرچه فهم تمام
زوایای فیلم را کمی دشوار کرده اما در عوض جذابیت خاصی نیز به فیلم بخشیده. فیلم
به لحاظ فنی نیز امتیاز بالایی دارد. به عنوان نمونه فیلمبرداری به نحو دقیقی
انجام شده که می توان به نحوۀ فیلمبرداری صحنۀ شلیک فرهاد به دانیل و جلو آمدن
دخترک اشاره کرد که برای من جالب بود، یا فیلمبرداری صحنۀ پایانی و سایر موارد.
از نکات
فنی دیگر که برای خود من لذتبخش بود انتخاب بازیگر ها بود که به نظر میرسید این
انتخاب ها علیرغم تعدد شخصیت ها در اغلب موارد بسیار دقیق صورت گرفته. چهرۀ
بازیگران نقش هایی نظیر قفل ساز و دخترش، فرهاد، دو جوان دله دزد، پلیس سفید پوست
(رایان) و همکارش، دادستان و همسرش جین و بسیاری دیگر به نظر من بسیار طبیعی و
مطابق با خصوصیات روانی و اجتماعی کاراکترها بود.
نویسنده: علی آزادگان
نکات حاشیه ای:
- پل هگیس پیش از این در زمینۀ فیلم فعالیت های مختلفی
داشته اما بجز فیلمنامۀ فیلم معروف "عزیز میلیون دلاری" به کارگردانی
کلینت ایستوود اثر سینمایی قابل توجهی از او دیده نشده بود. همچنین وی در نگارش
فیلمنامۀ "پرچم های پدران ما" به کار گردانی کلینت ایستوود و محصول سال
2006 نیز مشارکت داشته است.
- عمدۀ فعالیت های پل هگیس پیش از این در زمینۀ
تلویزیون بوده. او صاحب جوایز متعدد هنری است.
- امتیاز منتقدان به این فیلم طبق اعلام سایت
متاکریتیک 69 از 100 بوده است.
- نامزد شش جایزه اسکار و برنده جوایز بهترین فیلم،
و بهترین فیلمنامۀ اوریژینال.
 
|