|
نام:
|
ما فرشته
نیستیم ( We're No Angels)
|
|
کارگردان:
|
نیل جوردن (Neil
Jordan)
|
|
تهیه کنندگان:
|
فرد.سی کاروسو
رابرت دنیرو
آرت لینسون
|
|
فیلم نامه نویس:
|
دیوید مامت
|
|
بازیگران:
|
رابرت دنیرو(ند)
|
|
|
شان پن (جیم)
|
|
|
دمی مور(مولی)
|
|
|
هویت آکستون (پدر لیوسک)
|
|
|
...
|
|
موسیقی:
|
جسی دپن
جرج فانتن
جرج گراف
|
|
فیلم بردار:
|
فیلیپ رائوسیلت
|
|
ادیتور:
|
میک آدسلی
ژوک وان ویکی
|
|
شرکت پخش کننده:
|
پارامونت
|
|
تاریخ انتشار:
|
1989
|
|
زمان فیلم:
|
101 دقیقه
|
|
بودجه فیلم:
|
|
درباره فیلم:
ما فرشته نیستیم یک کمدی مذهبی ساختۀ نیل جردن
کارگردان ایرلندی است و فیلمنامۀ آنرا دیوید ممت، فیلمنامه نویس مشهور و نویسندۀ "هانیبال" نوشته است. شوخی های این فیلم کمدی عمدتاً
به محدودۀ کلیسا و مذهب کشیده می شود و بعضی از رسوم کهنۀ مذهبی را به باد انتقاد
و شوخی می گیرد، اما در عین حال نفی کنندۀ کلیسا نیست.
نمایی از داستان:
فیلم قصه ای خیالی از دو زندانی به نام های جیم و ند را تعریف می کند که طی ماجرایی
به طور ناخواسته به همراه شخص دیگری از زندان می گریزند. ند و جیم آنگاه به دهکده ای در
مرز کانادا کشانده می شوند که مردمی ساده و سنتی و معتقد به مسیحیت دارد. طی یک اشتباه ساده آن دو را با دو کشیش اشتباه می گیرند و بنابراین جایگاه
مقدسی در بین مردم پیدا می کنند در حالی که در سر دو زندانی چیزی جز عبور از مرز و
رهایی از دست مامورین دولت نیست...
نقد فیلم:
آغاز فیلم در فضای تاریک و بیرحم زندان است، زندانی که لابد
استعاره از زندگی پر از تباهی ها و خطرات همۀ انسانها است. اما در عین حال انگار اثراتی از
ترحم و مهربانی هم در این دنیا یافت می شود، که منجر به رهایی دو زندانی از زندان
می گردد. جیم(با بازی شان پن) از ابتدا نشان می دهد که گاهی به سرنوشت
و مرگ فکر می کند اما ند(با بازی دنیرو) بیشتر در فکر بی قیدی و رهایی از اینگونه تفکرات است. هنگامی که ند و جیم ناخواسته به
دهکدۀ مذهبی پا می گذارند ما با مشتی مردم ساده با رسم و رسومی رنگ و رو رفته
مواجه می شویم که بعید به نظر می رسد سنخیتی میان زندانی های فراری و آن مردم وجود
داشته باشد. اعتقادات مردم دهکده بیشتر خنده دار و
توخالی و احمقانه به نظر می رسد و برای دو زندانی که گرفتار یک مسالۀ حیاتی هستند
دلیلی وجود ندارد که به این امور توجهی کنند، مگر برای فریب سایرین. مولی نیز دقیقاً به همین خاطر، یعنی بخاطر درگیر بودن با مسائل حیاتی یعنی تامین معاش فرزندش اهمیتی به قید و بند ها و آئین های مذهبی نمی
دهد و میانۀ چندانی با مردم صاف و سادۀ آنجا ندارد. همین مطلب نقطۀ شروع فیلمساز
قرار می گیرد تا نشان بدهد که شخصیتهای داستان چگونه تغییر می کنند اما نه تغییرات
آشکار و صریح.
"ما
فرشته نیستیم" اصرار داشته تا بگوید تغییر اساسی در
درون انسان ها ایجاد می شود و معجزۀ حقیقی هم در قلب انسانها رخ می دهد و شبیه
چنین مطلبی را هم جیم در سخنرانی خودش می آورد. مثلاً وقتی ند می بیند که مجسمۀ
مریم گریان در حال گریه است و خیال می کند معجزه شده، بلافاصله متوجه می شود که
گریۀ مجسمه بخاطر چکیدن آب از سقف بوده و بنا براین هیچ معجزه ای اتفاق نیفتاده. اما در جای دیگر مولی را می بینیم که تحت تاثیر سخنان بداهه و صادقانۀ جیم
قطرۀ اشکی می ریزد و مقایسۀ مولی با مریم گریان خواسته این مطلب را اثبات کند که
حالا یک معجزۀ واقعی اتفاق افتاده.
از طرف دیگر، در جایی که ند دخترک را نجات می
دهد ما می بینیم که به شکلی بسیار ساده و راحت یک معجزه اتفاق می افتد و دختر لال
شفا می گیرد، و انگار این معجزۀ حقیقی چندان هم عجیب و دور از باور نیست. چرا که حالا معلوم شده معجزه های زیادی همیشه در اطراف ما وجود دارد، مثل همان
آهویی که با سررسیدن اتفاقی اش به کمک جیم و ند می آید. و خلاصه در کل داستان فیلم این
دیدگاه وجود دارد که همۀ اتفاقات از یک منشأ غیبی کنترل می شود و آدم ها پوچ و بی
هدف نیستند و در هر چیز حکمتی وجود دارد و از این قبیل.
در اینجا در مورد دیدگاه جالب فیلم نسبت
به مسألۀ معجزه ، جمله ای وجود دارد که می گوید: "در مورد معجزه می شود دو نظر را
مطرح کرد، اول اینکه وقوع معجزه امری نشدنی است و هرگز چنین چیزی رخ نمی دهد، دوم
اینکه تمام جهان اطراف ما معجزه است. دیدگاه "مافرشته نیستیم" چیزی شبیه دومی است.
"مافرشته نیستیم" برای نیل جردن توأم با نوعی
شکست تجاری ناامید کننده بود. موفقیت های نخستین جردن در
آثاری همچون "فرشته -
Angel"(1982) و "مونالیزا - Mona
Lisa"(1986)، در 1988 او را به هالیوود کشاند و محصول
این سفر دو فیلم "روحهای بلند - High
Spirits"(1988) و "ما فرشته..." بود. هردوی این فیلم ها شکست تجاری
را برای جردن همراه داشت و او پس از این به وطن خود ایرلند برگشت.
دلیل شکست "مافرشته نیستیم" در گیشه هر چه که باشد، باعث نمی شود که فیلم ارزش تماشای خود را از دست بدهد. بازی خوب شان پن در کنار دنیرو و همچنین فیلمنامۀ دیوید ممت بهانۀ کافی برای
تماشای فیلم در اختیار ما می گذارد. فیلمنامه، صرفنظر از تمام نقص
ها و ایراد هایی که در بعضی گوشه و کنارهای آن یافت می شود، ماهرانه و استادانه
نوشته شده. و دست آخر اینکه ویژگی دیگر "مافرشته نیستیم" در شعاری نبودن آن است، و فیلم این توان
را دارد که حداقل برای لحظاتی ما را باخود درگیر کند و به فکر کردن وادارد.
نکات حاشیه ای:
- نیل جردن(متولد 1950) علاوه بر کارگردانی در زمینۀ
تهیه کنندگی و فیلمنامه نویسی و نوشتن رمان نیز فعالیت داشته. ژانرهای اصلی فیلم هایش درام و
کمدی هستند و آثار برجسته اش عبارتند از:
- مونالیزا
- Mona Lisa (1998)؛
- بازی
آشکار - The Crying Game (1992)؛ (توجه: ترجمۀ این عنوان به بازی آشکار دقیق نیست.)
- مایکل
کالینز - Michael Collins (1996).
- جردن در 1993 به خاطر فیلم The Crying Game صاحب اسکار بهترین فیلمنامه و
نامزد اسکار بهترین کارگردان گشت.
- جردن تابه حال 15 فیلم را کارگردانی کرده که آثار
اخیر او چندان برجسته نبوده اند. او برای سال 2007 فیلم The
Brave One را در دست ساخت دارد.
- دیوید ممت(متولد 1947) نویسنده، کارگردان، تهیه کننده
و بازیگر معروف آمریکایی است که از میان فیلمنامه های او بغیر از "ما فرشته نیستیم" می توان به "گلن گری گلن راس"(1992) و "هانیبال"(2001) اشاره کرد.
- فیلم دیگری دقیقاً با همین نام وجود
دارد که محصول 1955 است.
و ست آخر هم دیالوگ جالب جیم هنگام آن
سخنرانی بیاد ماندنی برای آنها یی که می خواهند آنرا یکبار دیگر با زبان اصلی
بخوانند: .
Jim: Have you ever felt
alone, with no one to rely on? Danger on every hand, in a world fraught with
danger, and when I looked into my pocket, what did I find? What did I find?
[flips the brochure over - it's an ad for guns]
Nothing. There's nothing there. It's all in your head. Look, they can take the
money from you. They can take the position from you. People turn their back on
you. Everything happens to everybody! And you ain't gonna find nothing in your
pocket to stave it off. Nothing can stave it off! Power doesn't do it. Because
you never have enough. Money? I don't know. You know anyone who's got enough
money?
[holds up his Bible]
Is God good? I don't know. All I know is... something may give you comfort. And
maybe you deserve it. If it comforts you to believe in God, then you do it.
That's your business.
جزئیات داستان فیلم:
(صفحه بعد)
داستان فیلم در سال 1935 در آمریکا می گذرد. جیم (شان پن) و ند (رابرت دنیرو) در یک زندان ایالتی در آمریکا، نزدیک مرز کانادا زندانی بوده و در شرایط
دشواری به سر می برند. باب، زندانی محکوم به مرگ قرار است
اعدام شود اما ناگهان اسلحه ای بیرون کشیده و با کشتن چند زندانبان اقدام به فرار
می کند. طی اتفاق ساده ای جیم و ند درگیر این ماجرا می شوند و باب برای فرار آن ها را
وادار به کمک می کند و در نتیجه هر سه از زندان خارج می شوند. در جریان فرار، باب از جیم و ند
جدا می شود و معلوم نیست چه راهی را در پیش می گیرد.
فردا صبح جیم و ند جایی نزدیک یک دهکده بیدار
می شوند. چشم جیم به پوستری با تصویر مریم گریان می افتد و جمله بالای آن را می خواند: "از ابراز مهربانی با غریبه ها غافل نشو چون از این راه بعضی ندانسته با فرشته
های خدا مواجه شده اند. هبرز 13:1" یک بچه آهو از
کنار آنها عبور می کند. وانت یک پیرزن به نام بلیر سر
می رسد و با آهو تصادف می کند. خانم بلیر وقتی دو غریبه را می
بیند آنها را با اسلحه تهدید می کند ولی جیم آیۀ هبرز را می خواند و پیرزن که
دارای عقاید مذهبی است آنها را با دو کشیش اشتباه می گیرد و با آنها صمیمی می شود.
پیرزن آن دو را با ماشین به دهکده می رساند،
مردم این دهکده عموماً افرادی ساده و مقید به رسوم مذهبی و پایبند کلیسا هستند و
کشیش ها در آنجا جایگاه مهمی دارند. این دهکده نزدیک مرز کاناداست. ند و جیمی با دزدیدن لباس های جدید سعی می کنند به آن طرف مرز که آن سوی
رودخانه است و یک پل مرزی دو طرف را به هم وصل می کند بروند، اما ترس از نگهبان ها
مانع این کار می شود. آن دو به یک مغازه کوچک می روند و سیگار
می خواهند. جیم که میخواهد یک اسلحه کلت بدزدد
مشغول وارسی بروشور آن است و روی آن را می خواند که نوشته: "آیا شما تا کنون احساس تنها
ماندن کرده اید؟ تنها در جهانی مملو از خطرات..."
مولی که یک زن
جوان است و با دختر بچه ناشنوایش به سختی در دهکده زندگی می کند وارد مغازه می شود. بر خلاف سایرین او چندان قید و بندهای مذهبی ندارد. ند با نگاه های هرزه اش مزاهم
مولی می شود. خانم بلیر (پیرزن صاحب وانت) وارد می شود و جیم و ند را برای کمک با خود می برد. پیرزن قصد عبور از مرز را دارد
لذا آن سه به سمت گمرک می روند. اما پدر لوسک، کشیش دهکده سر می
رسد و از دو زندانی فراری که آن دو را با پدر براون و پدر ریلی اشتباه می گیرد
استقبال گرمی می کند. پدر براون و ریلی دو متفکر مهم و صاحب
نظر هستند که البته در طول فیلم اثری از آن دو نمی بینیم. پدر لوسک جیم و ند را به کلیسای
دهکده راهنمای می کند، جایی که مجسمه مقدس مریم گریان در آنجا قرار دارد. به آنها لباس و غذا داده می شود و ازآنها برای خواندن دعا دعوت می شود. (تضاد میان زندانی های بی قید و کشیش های سنتی موقعیت های طنز آمیز مختلفی را
ایجاد می کند.) یکی از
راهب های جوان که پیش از این کتاب های پدر براون و پدر ریلی را خوانده مرید دو کشیش
تازه وارد به خصوص جیم می شود. او گمان می کند گیره لباسی که
بر یقه جیم هنگام دزدیدن لباس جا مانده وسیله ای برای یاد آوری و ذکر خداوند است.
کلانتر
دهکده همه جا دنبال دو زندانی فراری است. او نیز اخیرا با پدر براون و
ریلی قلابی رفاقت پیدا کرده. یکی از افراد پلیس که او را نزدک مرز دیده ایم در کلیسا سراغ ند می
آید. او می خواهد به گناه خودش که تماس نامشروع با یک زن غریبه (مولی) است اعتراف کند و شدیداً خودش را گناه کار می داند و اوضاع بدی دارد. او ند را به خانه مولی می کشاند اما مولی اهمیتی نمی دهد و با جسارت می گوید
من از این راه پنج دلار برای سیر کردن شکم بچه ام درآورده ام تا او گرسنه نماند،
بعد هم پلیس گناه کار و ند را از خانه بیرون می اندازد. همان وقت زنی سر می رسد و برای
کمک به صومعه پنج دلار به ند می دهد و ند آن را به مولی تعارف می کند، مولی قبول
نمی کند.
مامورین پلیس در حال جستجو هستند و دو زندانی
فراری همچنان در کلیسا اقامت داردند و تظاهر به کشیش بودن می کنند تا راهی برای
عبور از مرز کانادا پیدا شود. حالا دیگر در دهکده خیلی ها
آنها را می شناسند. وقتی در لباس کشیش ها دوباره به طرف پل
مرزی می روند ابتدا مانعی به وجود نمی آید ولی بعد "واردن"، رئیس خشمناک و بی رحم زندان که او را در اول فیلم دیده ایم، با
دار و دسته اش و همراه سگ های شکاری سر می رسند و دو زندانی قبل از اینکه گیر
بیفتند مجبور به برگشتن به آمریکا می شوند. کودک خردسال مولی نگاهش به پوستر دو زندانی فراری می افتد و با
اینکه جیم و ند را می شناسد، اما چون لال است نمی تواند چیزی به کسی بگوید. دار و دستۀ رییس زندان با بیرحمی و خشونت مشغول وارسی همۀ دهکده به کمک سگ ها
هستند. وقتی جیم و ند به سوی کلیسا فرار می کنند جای کفش جیم روی زمین می ماند. جلوی مجسمۀ مریم گریان، جیم دعا می کند دوتا کفش نو به آنها داده شود تا گیر
نیفتند. به زودی کشیشی با یک سبد پر از کفش های نو وارد می شود.
وقتی جیم برای شام و دعا می رود، اینبار ند بتنهایی نزد مجسمۀ مریم گریان رفته و
با التماس می خواهد که از این وضعیت خلاص شود. ناگهان می بیند که چشمهای مجسمه
شروع به ریختن اشک کرده اند. پدر لوسک سر میرسد و توضیح می
دهد که سوراخ موجود در سقف باعث ریختن آب روی مجسمه و جاری شدن اشک می شود.
روز بعد مراسمی در پیش است که طی آن هیئتی از
جانب کلیسا به سمت کانادا راهپیمایی می کنند. ند و جیم با اشتیاق برای
راهپیمایی داوطلب می شوند. البته برای این کار طبق رسوم
باید انسانی مریض یا دچار گرفتاری را برای طلب شفا همراه داشته باشند. ند سراغ کودک مولی می رود، مولی می گوید تنها در صورت دادن پول راضی به این
کار خواهد شد. صدای شلیک گلوله ای در دهکده می پیچد،
پلیس ها به زندانی فراری سوم (باب) شلیک کرده اند و ند به گمان
اینکه جیم تیر خورده به محل حادثه می رود
اما باب به محض دیدن ند از او می خواهد که یا من را نجات بده یا اینکه شما را لو
خواهد داد. در این حال نام پدر براون(جیم) به طور اتفاقی در قرعه کشی انتخاب می
شود و او ناچار است برای مردم دهکده سخنرانی کند.
جیم کتاب مقدس خود را باز می کند اما چون نمی
تواند آنرا بخواند بروشور اسلحۀ کلت را که لای آن گذاشته می خواند: "آیا شما تا کنون احساس تنهایی کرده اید؟ تنها در جهانی مملو از خطر بدون اینکه
کسی باشد که به او اعتماد کنید. و وقتی که من نگاه کردم دیدم که
چه چیزی همراه خودم دارم؟ من چه چیزی دارم؟...
" جمله ها
تمام می شود. جیم بروشور را بر می گرداند، نوشته: "کلت سوزنی 32 ..." ناچار جملات را خودش کامل می کند:" من چه چیزی دارم؟ هیچی. هر چی هست تو قلب آدم هاست..." جملات بداهۀ جیم که صادقانه و
بدون تکلف است مردم را وادار به تشویق مفصلی می کند. مولی نیز تحت تاثیر سخنرانی جیم
واقع شده و کودکش را به او و ند می سپارد. ند به طور پنهانی باب را فراری
می دهد و مدتی بعد هر سه زندانی فراری همراه راهپیمایان در حال عبور از پل مرزی
هستند. در میانۀ پل، باب با یک اسلحه از میان گاری حامل مجسمۀ مریم گریان بیرون می
آید و کودک مولی را گروگان می گیرد. جیم با وی درگیر می شود تا
اینکه اسلحۀ پلیس، باب را از پا در می آورد. با سرنگون شدن مجسمۀ مریم گریان
و اصابت آن به دختر بچه، هردو درون رودخانه می افتند. ند شنا بلد نیست اما ناچار درون
رودخانه می پرد. دختر را به چنگ می آورد و در اعماق آب،
با گرفتن دست مجسمۀ شناور در آب نجات پیدا می کنند. همه به دور کودک نجات یافته جمع
شده اند که ناگهان معجزه می شود و کودک می خواهد حرف بزند. اولین کلمۀ او با اشاره به جیمی
و ند این است: "مجرم". همه متحیرند و کسی نمی داند چه
بگوید. آندو نزد پدر لوسک رفته و از سر ناچاری می گویند ما قبلاً گناهکار بودیم اما
تازه ایمان آورده ایم.
روز بعد خبری از پلیس ها نیست. دو فراری به سمت پل مرزی می روند. مولی سر می رسد و از جیم تشکر
می کند، او دیگر از کشیشها عصبانی نیست و حتی نسبت به مذهب و کلیسا علاقمند شده. او می گوید: من تغییر کرده ام. حین عبور از پل جیم انگار مردد
است و می ایستد. ند که با مولی در حال حرکت و حرف زدن
است برمیگردد و جیم را می بیند. جیم دست تکان می دهد و ند نیز. جیم منصرف از رفتن شده، بر می گردد و داخل کلیسا می رود. ند از پل می گذرد و دو دوست
آخرین خداحافظی را از آنسوی رودخانه با هم انجام می دهند. مولی دست ند را می گیرد و مثل
دو نامزد راه کانادا را در پیش می گیرند.
|