آمادئوس (Amadeus)
مقاله ها - فرهنگ نامه فیلم ها
نوشته امیر داغکار   
amadeusmov_poster

نام:

 آمادئوس (Amadeus)

کارگردان:

میلوس فورمن (Milos Foreman)

تهیه کننده:

پیتر شافر           (Peter Shaffer)

فیلم نامه نویس:

سائول زانتز      (Saul Zaentz)

بازیگران:

مورای آبراهام (F. Murray Abraham)

تام هولس     (Tom Hulce)

 الیزابت بریدج (Elizabeth Berridge)

موسیقی:

مارک ادلر (Mark Adler)

فیلم بردار:

میرسلاو اندرو سک (  Miroslav Ondrícek )

ادیتور:

مایکل چندلر  (Michael Chandler) 

شرکت پخش کننده:

 آنیون پیکچرز ((Orion Pictures Corporation

تاریخ انتشار:

سال 1984

زمان فیلم:

 180 دقیقه

بودجه فیلم:

18 میلیون دلار

فروش فیلم:

51 میلیون دلار

 

 

 


درباره فیلم:

این فیلم که در بین آثار برجسته سینمایی دنیا قرار دارد. توانست در زمان نمایش خود صاحب 8 جایزه اسکار شود. فیلم در سال 1984 ساخته شده و کارگردان فیلم متولد 1932 میباشد. با وجود اینکه تقریبا 20 سال از تاریخ تولید این فیلم میگذرد اما همچنان زنده است و هر بیننده و منتقدی را به تحسین وا میدارد.این فیلم در دو ورژن تهیه شده نسخه اول بر طبق نمایش نامه "پیتر شافر" که 160 دقیقه میباشد و نسخه دوم که نسخه کارگردان است 180 دقیقه است.

 

 

 


  نمایی از داستان:

این فیلم نگاهی است به زندگی آهنگ ساز مشهور "ولفانگ آمادئوس موتزارت" که از زبان موسیقی دان برجسته دیگری به نام "آنتونیو سالیری" نقل میشود. لازم به ذکر است که این فیلم لزوما منطبق با واقعیات تاریخی نمیباشد. اتفاقات این فیلم تماما در قرن 18 اروپا در شهر وین مرکز اصلی موسیقی اروپا در آن زمان رخ میدهد.

 

 

 


نقد فیلم:

این فیلم بدون شک یکی از بهترین آثار سینمایی دنیا محسوب میشود. علی رغم طولانی بودن زمان فیلم اما بیننده احساس خستگی نمیکند. به حیث داستان میتوان

گفت به دلیل برگرفتگی از ماجرای زندگی آهنگ ساز معروف "موتزارت"، بسیار پر محتوا و به هیچ وجه مشکل ساختگی بودن را پیدا نمیکند.

فیلم به زیبایی هر چه تمام تر با پرداختی عالی ماجرای زندگی "موتزارت" را ورق زده و پله پله زوال این نابغه خودپسند و مغرور را نمایش میدهد. فردی که خود پسندی اش بالاخره او را از پای در می آورد. و چه جالب اینکه در قصه فیلم "موتزارت" هرگز تا آخرین لحظه متوجه دشمنی های "سالیاری" نمیشود. اما فلسفه دشمنی های "سالیاری" طبق بیان داستان، خودپسندی و غرور "موتزارت" است که به واسطه نبوغ بیش از حد او

در این شخصیت به وجود آمده و "سالیاری" که خود موسیقی دانی برجسته است با تمام وجود احساس حقارت میکند. و برای فرار از این حس به کینه توزی و دشمنی توسل میجوید. "موتزارت" این قدر مغرور و مشغول است که این احساس خطر ناک را هرگز جدی نمیگیرد و زمانی متوجه میشود که بسیار دیر شده است. در یکی از صحنه های پایانی "موتزارت" از "سالیاری" عذر خواهی میکند. در آن لحظه کاملا مشهود است که "سالیاری" نیز احساسش نسبت به "موتزارت" عوض میشود. اما کار از کار گذشته. شاید هر بیننده ای که این نکات را در شخصیت پردازی متوجه شده است. آرزو کرده که ای کاش "موتزارت" زود تر عذر خواهی کرده بود. در مورد شخصیت پردازی نکات بسیاری است که از حوصله این نقد کوتاه خارج است اما از نکاتی که برای خودم جالب بود این که

در فیلم "سالیاری" عاشق شیرینی است و تا زمان پیری هم این عشق با او باقی مانده. توجه به این نکات ریز نشانه دقت کار نویسنده و کارگردان میباشد. موسیقی در این فیلم به راستی موج میزند. از آثار خود "موتزارت" و "سالیاری" گرفته تا دیگر قطعات و فیلم از این حیث واقعا کامل است.

از دیگر نکات جالب فیلم سبک کمیکی است که با فیلم همراه شده. و بازیگری خوب شخصیت های "موتزارت" و "سالیاری" به راستی آنرا تکمیل میکند.

فیلم حاوی نکات جالبی نیز است، که مخصوصا برای بیننده هایی که حوصله و وقت خواندن تاریخ معاصر اروپا را ندارند میتوانند به راستی مفید باشد. برای مثال خود نمایش دادن اپرا، که قبل از این فیلم خود من ذهنیت خوبی نسبت به آن نداشتم، یا فرم لباسها و تاریخ موسیقی که در فیلم در حاشیه بیان میشود.

در پایان باید گفت این فیلم به راستی ارزش چند بار دیدن را دارد.

 

 

 


شرح ماجرا

شروع فیلم با یک قطعه کوتاه موسیقی است. و نمایی از یک کالسکه، تصاویری از برف و یخ و کوچه های پیچ در پیچ. ناگهان فریادهای کوتا "موتزارت موتزات" "سالیاری" به گوش میرسد. "سالیاری" در حالی که فریاد میزند و اعتراف میکند که "موتزارت" را کشته توسط خدمه اش خونین و مالین پیدا میشود. "سالیاری" خودکشی کرده است و توسط خدمه اش به یک بیمارستان که در واقع یک آسایش گاه روانی وحشتناک است برده میشود.

در صحنه بعد کشیشی به آسایشگاه روانی وارد میشود و به پیش "سالیاری" میرود. در ابتدا "سالیاری" قصد دیدن کشیش را ندارد اما بعد نظرش عوش میشود.

"سالیاری" قطعاتی از آهنگهایی که در دوران جوانی و شهرت خود ساخته برای کشیش مینوازد. اما کشیش هیچ کدام از آنها را نمیشناسد و آنگاه "سالیاری" قطعه ای از "موتزارت" را مینوازد و کشیش فورا آنرا ادامه میدهد.

از اینجا فیلم وارد مرحله دیگری میشود کشیش از "سالیاری" میخواهد که اعتراف کند. و سالیاری با مرور دوران بچگی خود شروع میکند و آن دوران را با دوران بچگی "موتزارت" مقایسه میکند. در همین حال صحنه هایی از بچگی هر دو نمایش داده میشود که "موتزارت" در حال نواختن موسیقی است ولی "سالیاری" در حال بازی کردن با بچه های هم سن و سال خود. روزی "سالیاری" در ایام کودکی دعا میکند و از خدا میخواهد که یک نوازنده و آهنگ ساز بزرگ شود و دیری نمیگذرد که

پدر "سالیاری" در هنگام غذا خوردن میمیرد و بدین ترتیب مشکل اصلی آرزوی "سالیاری" برای آهنگ ساز شدن برطرف میشود و او به شهر "وین" میرود و تبدیل به آهنگ سازی بزرگ میشود.

از اینجا فیلم مجدد به زمان گذشته برمیگردد اما اینبار به دورانی که "سالیاری" تقریبا مردی 40 ساله است و تبدیل به آهنگ سازی بزرگ در کل اروپا شده است.

(ادامه صفحه بعد) 

 

فیلم به شبی رجوع میکند که قرار است "موتزات" به وین بیاید و در یک میهمانی قطعاتی از او نواخته شود. "سالیاری" مشتاقانه در آن شب خود را به میهمانی رسانده تا "موتزارت" معروف را ملاقات کند. او در سالنهای مختلف به دنبال "موتزارت" است. اما او را پیدا نمیکند و ناگهان به طور غیر منتظره ای در سالن غذا خوری که خالی است با "موتزارت" مواجه میشود. آنهم در هنگامی که "موتزات" مشغول عشق بازی و سر به سر گذاشتن نامزد خود "کنستانزه" است.

در همین هنگاه قطعه ای از "موتزارت" پخش میشود و ناگهان او از جا بلند شده و سریعا خود را به سالن اصلی میرساند. اینجا است که "سالیاری" متوجه میشود آن مرد سبک سر و بی ادبی که مشغول عشق بازی بود، کسی نیست جز "موتزارت". "سالیاری" از کشف این حقیقت بسیار بهت زده میشود چون او انتظار شخصیتی دیگر را داشته است. "موتزارت" قطعه موسیقی خود را در جلوی اسقف اعظم اجرا میکند و قرار میشود که در "وین" بماند. موسیقی او بی نظیر است و همگان را مجذوب میکند و بیشتر از همه "سالیاری" را که از همان هنگام حس حسادت او نسبت به "موتزارت" تحریک شده است.

امپراطور اطریش تمایل پیدا میکند "موتزارت" را ملاقات کند. "سالیاری" که از آهنگ ساز دربار است، از یک طرف برای اینکه موقعیت خود را حفظ کند و از طرف دیگر برای اینکه خودی جلوی "موتزارت" نشان دهد، قطعه ای کوتاه به منظور خوشامد گویی "موتزارت" نزد امپراطور میسازد. جلسه ملاقات برگزار میشود. "موتزارت" کاملا نبوغ خودش را نشان میدهد و با تعییر دادن و نواختن مجدد قطعه ای که "سالیاری" ساخته مجدد حسادت او دیگر بزرگان موسیقی حاضر در جلسه را که عموما ایتالیایی هستند بر می انگیزد. در انتهای ملاقات قرار میشود که "موتزارت" یک اپرای به زبان آلمانی در وین اجرا کند که در نوع خود بدعتی تازه به حساب میاید.

 

"سالیاری" عاشق و شیفته خواننده زن جوان اپرا "کاوالیری" است. که از قضا شاگرد خصوصی "سالیاری" نیز میباشد. وقتی "کاوالیری" برای تمرین موسیقی به نزد "سالیاری" میرود از علاقه خود برای دیدن "موتزارت" و کار کردن با او صحبت میکند. و "سالیاری" که حسادتش بار دیگر و تحریک شده سعی میکند از "موتزارت" بد گویی کند.

در صحنه بعد "موتزارت" مشغول نواختن اپرای خود در سالن اپرای سلطنتی است. "سالیاری" در گوشه ای نشسته و در حالی که مجذوب موسیقی "موتزارت" شده با کینه به او نگاه میکند. بدین دلیل که "کاوالیری" یعنی زن مورد علاقه اش در اپرای "موتزارت" مشغول خواندن است. اپرا تمام میشود. امپراطور کاملا به وجد آمده و حضار همه "موتزارت" را تشویق میکنند. "سالیاری" نیز فورا خود را میرساند.

امپراطور به "موتزارت" تبریک میگوید. اما از انجا که او به شنیدن اپرا های قدیمی عادت کرده، طبیعتا عمق شاهکار بدیع "موتزارت" را درک نمیکند و به همین دلیل سعی میکند از کار او ایراد های کوچکی بگیرد. "موتزارت" خودپسند، ناراحت میشود و در صدد توجیه و بگو و مگو با امپراطور بر میاید. در همین حین صدای مادر نامزد "موتزارت"، "کنستانزه" به گوش میرسد، امپراطور مادر و دختر را به حضور میطلبد و ضمن آشنایی با انها از "موتزارت" میخواهد که در وین بماند و بدون اجازه گرفتن از پدر با "کنستانزه" ازدواج کند. "کاوالیری" که نسبت به "موتزارت" عشق پیدا کرده از دیدن این صحنه رنجیده میشود. و "سالیاری" نیز دشمنی شدید با "موتزارت" پیدا میکند، زیرا فهمیده که زن مورد علاقه اش به "موترازت" تمایل دارد. "سالیاری" در تنهایی خود مدام مشغول دعا و نیایش میشود. و از خدا میخواهد که "موتزارت" از وین برود. از طرفی پدر "موتزارت" برای او نامه مینویسد که در حال آمدن به وین برای برگردادندن وی است. اما "موتزارت" با "کنستانزه" ازدواج میکند و در وین میماند.

 

امپراطور برای یکی از اقوام نزدیک خود که دختری جوان است، به دنبال یک تعلیم دهنده موسیقی میگردد. او که به "موتزارت" تمایل دارد از "سالیاری" مشورت میخواهد. از طرفی "موتزارت" در حال ورشکستگی است و برای اینکه بتواند جز آهنگ سازان سلطنتی شود و از حقوق و مزایا بر خوردار شود،  نیاز به بررسی آهنگ های خود توسط کمیته آهنگ سازان سلطنتی دارد. او از این وضعیت بسیار ناراضی است و تصمیم میگیرد که آثار خود را به آنها ارئه ندهد.

"کنستانزه" نگران وضعین مالی خودشان است. بنابر این تصمیم میگیرد آثار شوهرش را بدون اطلاع او به نزد "سالیاری" ببرد، تا او سفارش "موتزارت" را نزد امپراطور بکند. "سالیاری" آثار را یک وارسی سریع میکند و انچنان مجذوب آنها میشود که به نوعی جنون آنی دچار میگردد. در واقع تا انتهای فیلم "سالیاری" تنها کسی است که عمق هنر "موتزارت" را درک میکند. "سالیاری" از آثار "موتزارت" پیش "کنستانزه" تمجید میکند ولی میگوید در عوض سفارش کردن "موتزارت" پیش امپراطور باید با او معاشقه کند و از "کنستانزه" میخواهد که شب تنها نزد او بیاید. در واقع "سالیاری" به نوعی قصد گرفتن انتقام از "موتزارت" را با این کار دارد. شب هنگام "کنستانزه" مجدد به خانه "سالیاری" میرود و لباسهای خود را در می آورد در همین حین "سالیاری" بی شرمانه برای تحقیر او مستخدم خود را خبر میکند و از او میخواهد که "کنستانزه" را به بیرون هدایت کند.

 

"کنستانزه" که بسیار ناراحت است تمام شب را میگرید و "سالیاری" که دیوانه وارنسبت به "موتزارت" کینه پیدا کرده مجسمه مسیح را را میسوزاند و خدا را متهم به بی عدالتی میکند. زیرا معتقد است که خداوند "موتزارت" را که فردی خودپسند و هرزه است را به عنوان ساز خود برگزیده است.

بد گویی های "سالیاری" در مورد "موتزارت" ادامه پیدا میکند. "موتزارت" که از دشمنی های "سالیاری" کاملا بی خبر است به سراغ او میرود. در واقع "موتزارت" هرگز تا انتهای فیلم متوجه دشمنی ها و کینه جویی " سالیاری" نمی شود.

"موتزارت" به "سالیاری" می گوید که نیاز به وام دارد و مشغول ساختن یک اپرای استثنایی میباشد، اما به جزئیات اشاره ای نمیکند. "سالیاری" تقاضای وام را رد میکند و در عوض او را نزد یک مرد ثروتمند میفرستد که از هنر چیزی نمیداند.

"موتزارت" به خانه آن مرد میرود و که به دختر او موسیقی تعلیم دهد اما انجا احساس میکند به او توهین شده و منزل را با عصبانیت ترک میکند.

"موتزات" عصبی و مست به سمت خانه میرود و ناگهان در راه پله خانه اش با پدر خود که تازه از راه رسیده مواجه میشود. با هم به درون خانه میروند و پدر که وضع و حال به هم ریخته خانه را دیده از اوضاع و احوال مالی آنها جویا میشود. "موتزارت" به او میگوید که اوضاع  خوب نیست و او شاگرد خصوصی هم ندارد اما در عوض مشغول نوشتن اپرایی است که میتواند شرایط را عوض کند. اما از نشان دادن ان حتی به پدر هم امنتاع میکند. در همین حین "کنستانزه" نیز به آنها ملحق میشود و "موتزارت" پیشنهاد میکند که به یک میهمانی بروند و برقصند.

میهمانی که بیشتر شبیه به مراسم بالماسکه است در حال برگزاری است. "سالیاری" هم بر حسب اتفاق در آنجا حضور دارد. حضار از "موتزارت" میخواهند که چند شیرین کار نوازندگی  انجام دهد و او این کار را با پیانو انجام میدهد. در ادامه به تقلید کردن و مسخرگی چند آهنگ ساز دیگر میپردازد که یکی از آنها "سالیاری" است. و او که از نزدیک شاهد مسخره شدن خود است کینه بیشتر و بیشتری نسبت به "موتزارت" پیدا میکند. و مجدد این را هم مجازاتی از طرف خداوند میبیند.

"سالیاری" که میداند "موتزارت" توان مالی گرفتن مستخدم را ندارد برای اینکه جاسوسی در منزل "موتزارت" داشته باشد برای او به طور مخفیانه مستخدمی میفرستد. پدر "موتزارت" از آمدن مستخدم به درون منزل امتتاع میکند و بین او "کنستانزه" مشاجره صورت میگیرد و پدر تهدید به ترک منزل را میکند. "موتزارت" در این هنگام شبانه روز روی اپرای خود کار میکند. "سالیاری" از مستخدم میخواهد که هر موقع انها بیرون رفنتد او را خبر کند.

"سالیاری" به درون منزل میرود و از ماجرای نوشتن اپرا آن هم به زبان ایتالیایی توسط "موتزارت" با خبر شده و آن را سریعا با دیگر دوستان خود در دربار مطرح میکند. آنها متوجه میشوند موضوع اپرای "موتزارت" قبلا توسط امپراطور ممنوع اعلام شده، بنا براین به سراغ امپراطور میروند و به او اطلاع میدهند. امپراطور "موتزارت" را خواسته و از او سوال میکند. "موتزارت" شکه میشود اما با تما وجود با امپراطور اطمینان میدهد که اپرای او مضمون سیاسی نداشته و راجع به عشق است. و قسمتهایی از آن را اجرا میکند، و نهایتا مجوز اجرا آن را میگیرد.

اینبار "موتزارت" در حال تمرین اپرای خود است. که "سالیاری" متوجه میشود در اپرای او رقص وجود دارد و رقص نیز جزء ممنوعیت ها محسوب میشود. بنابر این "موتزارت" دو مرتبه به دردسر می افتد. و اینبار نیز از همه جا بی خبر به سراغ "سالیاری" برای میانجیگری میرود. "سالیاری" موزیانه به او قول همکاری میدهد.

اما یک اتفاق به نفع "موتزارت" تمام میشود در یکی از جلسات تمرین خود امپراطور حاضر میشود و شخصا مجوز اجرای رقص را میدهد.

"موتزارت" اپرای خود را اجرا میکند. کاری کاملا جدید است. در نظر "سالیاری" یک شاهکار، اما امپراطور که یک موسیقی دان نیست از دیدن یک اپرای طولانی کمی خسته میشود و خمیازه ای سر میدهد. این اتفاق موجب میشود که اپرا موفقیت خوبی به دست نیاورد. "موتزارت" مجدد پیش "سالیاری" میرود. و با او صحبت میکند. و "سالیاری" اینبار نیز موزیانه به او قول کمک میدهد.

اینبار نوبت به "سالیاری" رسیده است. او مشغول اجرای اپرای خود است. کار "سالیاری" این بار یک شاهکار از آب در آمده. امپراطور اذعان میکند که این بهترین اپرایی است که تا به حال ساخته شده. اما "سالیاری" منتظر عکس العمل "موتزارت" است و نظر او برایش بالا ترین اهمیت را دارد. و "موتزارت" نیز از او تمجید میکند.

"موتزارت" سرخورده، دوستان تازه ای برای خود پیدا کرده است. آنها چند بازیگر اپرا هستند که نه در سالنهای سلطنتی بلکه برای مردم کوچه و بازار برنامه اجرا میکنند. "موتزارت" مست همراه رفقایش به خانه میاید و "کنستانزه" به همراه بچه ای که تازه به دنیا آورده در گوشه ای غمگین نشسته و به "موتزارت" اطلاع میدهد که پدرش مرده است.

مرگ پدر روی "موتزارت" تاثیر بسیار عمیقی دارد. و او مشغول به ساخت و اجرای اپرا های سوزناک و  سیاه و میشود. "سالیاری" که از تاثیر مرگ پدر با خبر شده. و میداند که "موتزارت" بر این باور است که پدرش همچنان حتی بعد از مرگ هم بر او نظارت دارد. حیله ای شیطانی به ذهنش میرسد. او که میداند "موتزارت" به شدت فقیر است، کسی را به سراغ او میفرستد و سفارش ساخت یک موسیقی مراسم عشای ربانی(مراسم به خاک سپاری) را میدهد، و پول خوبی را نیز به "موتزارت" میدهد. "سالیاری" به خوبی میداند که برداشت "موتزارت" از این سفارش نتیجه ای جز مرگ او ندارد. و در واقع این موسیقی مرگ خود "موتزارت" است.

"موتزارت" به همراه همسر و فرزندش به یکی از سالنهای نمایش معمولی در شهر میروند و او جذب فانتزی و سادگی محیط انجا میشود. و پیشنهاد دوست بازیگرش مبنی بر نواختن و ساختن قطعات موسیقی برای اجرای عمومی را میپذیرد. او که به شدت فقیر شده از طرفی توان پرداخت بدهی های خود را ندارد و از طرفی نوشتن موسیقی مراسم سوگواری او را به کام مرگ میکشاند، و از طرفی باوری به موفقیت موسیقی عامه پسند ندارد. مجموعه این عوامل "موتزارت" را تبدیل به دیوانه ای ترسناک کرده است. که حتی مستخدم خانه نیز دیگر تمایلی به کار در آن منزل از ترس "موتزارت" ندارد. اما بالاخره تصمیم میگیرد که یک اپرای عامه پسند بسازد و فعلا سفارش پر سود موسیقی سوگواری را، به عقب بیاندازد.

"سالیاری" که از این ماجرا اطلاع پیدا کرده مجدد کسی را به سراغ "موتزارت" میفرستد تا سفارش را یاد اوری کند. "کنستانزه" که از خطر این سفارش بی اطلاع است، به خاطر پول به "موتزارت" فشار میاورد که سفارش را تمام کند. "موتزارت" به مستی پناه میبرد و صبح روز بعد همسر و فرزندش او را ترک میکنند.

"موتزارت" به هر شکلی هست اپرای عامه پسند خود را به پایان میرساند و آن را اجرا میکند. در حین اجرا از شدت ضعف و خستگی از هوش میرود و "سالیاری" کسی است که او را به منزل میرساند. "سالیاری" در خانه اعتراف میکند که "موتزارت" بهترین آهنگ ساز است. در همی حین دوست بازیگر "موتزارت" در میزند. اپرا با موفقیت روبرو شده و او سهم "موتزارت" را از فروش آورده. "موتزارت" از "سالیاری" تقاضا میکند که در را باز کند. "سالیاری" پول را از بازیگر تحویل میگیرد اما با نهایت سنگدلی ماجرا را به "موتزارت" نمیگوید و به جای آن به او میگوید که. مرد سفارش دهنده موسیقی سوگواری پشت در بوده و پیشنهاد داده که "موتزات" بهتر است برای دریافت پول بیشتر سفارش را تا فردا شب به اتمام برساند.

"موتزارت" معتقد است که تا فردا نمیتواند آن را تمام کند. اما "سالیاری" پیشنهاد کمک میدهد. آنها شروع به اتمام قطعه میکنند. در همین حین "کنستانزه" هم تصمیم به برگشتن میگیرد. آندو تا صبح کار میکنند و موسیقی به پایان میرسد.

"موتزارت" که تا آن لحظه فکر میکرده "سالیاری" به او توجهی ندارد، متوجه میشود که اشتباه کرده، و از "سالیاری" معذرت خواهی میکند. این عذر خواهی روی "سالیاری" تاثیر میگذارد اما کار از کار گذشته است. "موتزارت" با اتمام آن موسیقی سوگواری سند مرگ خودش را امضا کرده است.

"کنستانزه" از راه میرسد و وارد خانه میشود. "موتزارت" و "سالیاری" در اتاق خوابیده اند. "موتزارت" از سر و صدا بلند میشود و همسر و فرزندش را میبیند. این آخرین دیداراست. "کنستانزه" از "سالیاری" میخوهاد که خانه را ترک کند. و به "موتزارت" میگوید که دیگر رو ی آن مویسیقی سوگواری کار نکند. "سالیاری" از رفتن امتناع میکند و میگوید که فقط به گفته "موتزارت" آنجا را ترک خواهد کرد. "کنستانزه" رو به "موتزارت" میکند تا نظر او را جویا شود. اما "موتزارت" برای همیشه به خواب ابدی فرو رفته است. جسد "موتزارت" به قبرستان برده میشود و "سالیاری" به آرزوی خود رسیده است. جنازه او با حالت دردناکی به روی چند جنازه دیگر پرتاب میشود روی آنها آهک ریخنه میشود. هیچ فرقی دیگر بین نابغه موسیقی با افراد دیگر نیست!

از اینجا فیلم به زمان حال باز میگردد. "سالیاری" پیر مشغول اعتراف به کشیش است. او به کشیش میگوید که خداوند تمام این بلا ها را به سر او آورده است، و اینکه در طول این 32 سال او چه رنجی را متحمل شده است. موسیقی او هر روز ضعیفتر و نا توان تر و نام "موتزارت" هر روز جاودانه تر شده است. در این هنگام فردی وارد میشود و "سالیاری" را برای غذا خوردن به بیرون میبرد. و او در حین عبور از بین بیماران روانی و زنجیری به آنها میگوید که "من برای شما طلب آمرزش میکنم"

نظر ها
جستجو
babak176   |217.11.18.xxx |2008-10-08 09:10:51
با تشکر فراوان
آیا زیر نویس این فیلم در سایت موجود است؟
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.21 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Copyright © 2006 Zirnevis.com All rights reserved.