حیچ (Hitch)
نوشته امیر داغکار   
02 دی 1385
hitch_large

نام:

حیچ (Hitch)

کارگردان:

اندی تننت (Andy Tennant)

تهیه کننده:

ویل اسمیت (Will Smith)

فیلم نامه نویس:

کوین بیسچ (Kevin Bisch)

بازیگران:

ویل اسمیت (Will Smith)

اوا مندس (Eva Mendes)

کوین جیمز (Kevin James)

موسیقی:

جرج فنتون (George Fenton)

فیلم بردار:

اندرو دان (Andrew Dunn)

ادیتور:

تروی تاکاکی (Troy Takaki)

شرکت پخش کننده:

 کلمبیا پیکچرز

(Columbia Pictures Corporation)

تاریخ انتشار:

11 فوریه 2005

زمان فیلم:

  110 دقیقه

بودجه فیلم:

70 میلیون دلار

فروش فیلم:

177 میلیون دلار در آمریکا

 

 

درباره فیلم:

فیلم کمدی "حیچ" محصول سال 2005  در 118 دقیقه میباشد. کارگردان فیلم "اندی تننت"  در کارنامه اش تاکنون 19 اثر تلویزیونی و سینمایی دارد که بیشتر آنها تلویزیونی هستند.

بازیگر اصلی فیلم "ویل اسمیت"، نامزد دریافت جایزه اسکار، و بازیگر فیلمهای "پسران بد" "مردان سیاه پوش" "روز استقلال" است. این فیلم کمدی توانسته است از تماشاگران نمره 6.4 از 10 دریافت کند.

 

نمایی از داستان:

فیلم به زندگی فردی به نام "آلکس حیچ" در یک غالب کمیک میپردازد. شغل "آلکس" کمک کردن به افرادی است که عاشق هستند اما از رسیدن به عشق خود عاجزند.

او در لابلای کمک کردن به مشتری هایش خودش نیز عاشق شده و پس از یک ناکامی و یک رسوایی به عشق خود میرسد.

 

نقدی کوتاه:

به گمان من "حیچ" بیش از هر چیز یک کمدی جالب است. یعنی تا بحال به یاد نداشته ام که چنین موضوعی در یک کمدی مطرح شود. فیلم روی روابط خاص و پیچیده شده زن و مرد در قرن 21 در جامعه آمریکا میپردازد. در فیلم میبینیم که عشق یک عنصر کاملا غیر قابل باور و دست نیافتنی شده است و عاشق شدن دیوانگی تصور میشود، مردها و زنها کاملا از هم دور شده و سکس تنها عامل نزدیک کننده آنها به هم است. در چنین فضایی عده ای هستند که همچنان عاشق میشوند اما چون یا شرایط درستی ندارند و یا اعتماد به نفس لازم برای بیان آنرا, به قهرمانی به نام "حیچ" نیاز میشود. "حیچ" مردی است که همه چیز را در مورد زنها یاد گرفته است او نیز باور کرده که عشق آنچنانی یک شوخی است و باید به قول خودش با کمک دوز و کلک سعی به جلب دل طرف مقابل کرد. اما وقتی خودش عاشق "سارا" میشود همه ماجرا عوض میشود. "سارا" نیز نماینده تمام زنانی است  که با تمام وجودشان از مردها بدشان آمده آنها همه مردها  را موجوداتی هوس باز میدانند که به هر دروغی برای خواسته های خود متوسل میشوند، "سارا" به همین دلایل تمامی زندگی خود را وقف کار کرده است و هر چه بیشتر سعی میکند مستقل باشد. زندگی "سارا" نیز در برخورد با "حیچ" عوض میشود. پرداختن به روابط پیچیده زن و مرد و همینطور مساله فرد گرایی بیش از حد در جوامع امروز، با خلق قهرمانی به نام "حیچ" در یک غالب کمیک کاری جالب است که از نویسنده فیلم یعنی "کوین بیسچ"  بر آمده.

فیلم با بازیگری خوب "ویل اسمیت" و همینطور "کوین جیمز" واقعا به هدف اصلی یعنی خنده دار شدن رسیده است. در مورد شخصیت ها باید گفت که کارگردان سعی کرده که تا آنجاییکه میتواند از هر شخصیتی یک بک گراند یا پیش زمینه ارائه دهد و این نیز نقطه قوتی برای کار است.

اما خارج از مقوله موضوع و شخصیت پردازی  نظر من از عناصر دیگر داستان خبر چندانی نیست. یعنی به بیان دیگر اصلا داستان چندانی در فیلم نداریم، حتی حوادث نیز خیلی سریع تر از آنکه باید اتفاق می افتد.  نقطه منفی دیگری که نیز خود را نشان میدهد بعضی پلان هایی مانند آنجاییکه که "حیچ" دچار حساسیت شده و یا رقص انتهایی بیش از حد، هستند که فیلم را از مسیر دور میکند.

 

در آخر باید بگویم که اگر میخواهید یک فیلم کمدی جدید ببینید که در عین خنداندن حال شما را به کمی فکر هم بیندازد "حیچ" بد نیست.

 


شرح ماجرا:

(صفحه بعد)

 

"الکس حیچنس" ملقب به "حیچ"، کارش این است که به مردها کمک میکند به دختری که میخواهند برسند.

 

صحنه های ابتدایی فیلم مربوط به جزئیات کمک کردن "حیچ" به چند نفر از مشتری هایش است. اون همچنین یک لقب هم دارد به نام "دکتر عشق".

 

"سارا" در یک روزنامه کار میکند. ستون او مربوط به شایعات در مورد افراد معروف است.

او همچنین از هیچ مردی دل خوشی ندارد. پاتق "حیچ" یک بار است که "سارا" نیز هر از گاهی به آنجا میرود.

 

فیلم به گذشته برمیگردد. "حیچ" توضیح میدهد که چگونه شده است که شغل "دکتر عشق" را انتخاب کرده است. او در اولین عشق خودش شکست میخورد که با دختری در کالج است و تصمیم میگیرد که تبدیل به یک فرد حرفه ای در زمینه دختر بازی شود.

 

"آلبرت برنمان" مردی چاق و دست و پا چلفتی است او یک مشاور مالی است و تمایل زیادی دارد با زنی بسیار ثروتمند و مشهور به نام "آلگرا کول"، ارتباط برقرار کند. "الگرا" مشتری شرکتی است که "آلبرت" در آن کار میکند.

"آلبرت" تصمیم میگیرد برای حل کردن مشکل خود به سراغ "حیچ" برود. آنها همدیگر را ملاقات میکنند و "حیچ" بعد از اینکه مطمئن میشود "آلبرت" عاشق "آلگرا" است قول میدهد که به او کمک کند. او به "آلبرت" درسهایی در مورد اعتماد به نفس و طرز رفتار میدهد و از او میخواهد که در جلسه ای که با "الگرا" در پیش رو دارد آن درسها را به کار ببندد و کار را تمام کند. "آلگرا" برای گرفتن مشاوره مالی به شرکت "آلبرت" می آید و "آلبرت" با کمک "حیچ" موفق میشود نظر "آلگرا" را به خود جلب کند.

 

"حیچ" در باری که پاتوقش است، مشغول مشروب خوردن است. او به "سارا" برخورد میکند. طبق معمول "سارا" هیچ تمایلی برای حرف زدن با هیچ مردی ندارد. اما "حیچ" با ترفندی موفق میشود که نظر مساعد "سارا" را جلب کند.

 

"ونس مانسون"  دختری را دیده است که از او خوشش آمده. او با "حیچ" تماس میگیرد."حیچ" متوجه میشود که قصد او فقط سکس است و بنابر این از کمک کردن به او  صرفنظر میکند. دختری که "ونس" پیدا کرده است دوست صمیمی "سارا" نیز است.

 

"حیچ" که آدرس محل کار "سارا" را پیدا کرده است به شکلی جالب و تاثیرگذار با "سارا" تماس میگیرد و او را برای آخر هفته به قایق سواری دعوت میکند. و در نهایت بعد از ملاقات اول این دو بیشتر به هم تمایل پیدا میکنند.

 

"آلبرت" بار دیگر با "آلگرا" تماس میگیرد، او ترتیب یک ملاقات را میدهد و "حیچ" شروع میکند به آماده کردن او برای قرار ملاقات. شب موعود فرا میرسد "آلبرت" برای بار دوم "آلگرا" را ملاقات میکند. آنها با هم میرقصند و "آلبرت" موفق میشود به کمک آموزه های "حیچ"، بار دیگر روی "آلگرا" تاثیر مثبت بگذارد. "سارا" از اینکه میهمانی را که "آلگرا" در آن حضور داشته، از دست داده است بسیار ناراحت است. او قصد دارد که در مورد "آلبرت"، دوست پسر جدید "آلگرا"، تحقیق کند. "سارا" متوجه میشود که فردی که "آلبرت" و "آلگرا" را به میهمانی دعوت کرده بوده است، کسی نیست جز "آلکس حیچ" همان پسری که به تازگی به هم آشنا شده اند. "سارا" با "حیچ" قرار میگذارد و در مورد  ماجرا سوال میکند و "حیچ" در پاسخ میگوید که او فقط "آلبرت" را میشناخته است و اینکه "آلبرت" حسابدار او است. "حیچ" همان شب به منزل "سارا" میرود و آنها در مورد تجربیات گذشته عاشقانه با هم صحبت میکنند. صبح روز بعد "سارا" و "حیچ" کاملا عاشق هم شده اند.

 

"سارا" دوستش "کیسی" را میبیند و متوجه میشود که "کیسی" فریب مردی به نام "ونس مانسون" را خورده است. "کیسی" به "سارا" میگوید که "ونس" از مشتری های "دکتر عشق" بوده است. "سارا" به سراغ "ونس" میرود. "ونس" طراح لباس است و مشهور. "سارا" او را تهدید میکند که اگر "دکتر عشق" را به او معرفی نکند تمام ماجرا را در روزنامه خواهد نوشت. "ونس" یک نشانی از "دکتر عشق" به "سارا" میدهد.

 

"سارا" با آدرسی که از "دکتر عشق" پیدا میکند توسط یکی از همکارانش، با او قرار میگذارد و در نهایت متوجه میشود که او کسی نیست جز "آلکس حیچ"، "سارا" به شدت ناراحت میشود و "حیچ" نیز متوجه میشود که برایش دام گذاشته اند. "سارا" تصمیم میگیرد تمام ماجرای "آلگرا کول" و "آلبرت" را در روزنامه چاپ کند. او ابتدا به منزل "حیچ" میرود و به او میگوید که همه چیز را میداند و فردای آنروز همه ماجرا را به همراه عکس "حیچ" در بالای روزنامه، چاپ میکند.

 

"حیچ" بدنام میشود و "آلگرا" نیز از "آلبرت" جدا میشود. "حیچ" به سراغ "سارا" میرود و به او میگوید که شغل او دوز و کلک نیست، بلکه او موقعیت هایی را بوجود می آورد که

افرادی که عاشق هستند بتوانند به عشق خود برسند. او همچنین اضافه میکند که "ونس مانسون" از مشتری های او نبوده است. اما "سارا" اهمیتی به حرفهای "حیچ" نمیدهد.

 

"سارا" از کرده خود پشیمان میشود وبه سراغ "حیچ" برای عذر خواهی میرود. اما اینبار "حیچ" به "سارا" بی محلی میکند و به او میگوید که همه چیز تمام شده است. "آلبرت" به سراغ "حیچ" میرود و به او میگوید که کاری کند او دوباره به "آلگرا" برسد. او همچنین میگوید که با تمام وجود عاشق "آلگرا" شده است و حاضر است هر کاری بکند و به هر خفتی تن دهد تا با او باشد.

 

حرفهای "آلبرت" روی "حیچ" تائیر میگذارد و او با "آلگرا" تماس میگیرد و به او اطمینان میدهد که "آلبرت" واقعا یک عاشق است. بعد از آن به سراغ "سارا" میرود و به او میگوید که عاشقش شده و بهتر است با فراموش کردن گذشته به آینده خوشبین باشند.

 

در آخر مراسم عروسی "آلبرت" و "آلگرا" را میبینیم که در آن همگی شاد هستند و "سارا" و "حیچ" نیز جز میهمانام مشغول رقصیدن.

نظر ها
جستجو
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.21 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Copyright © 2006 Zirnevis.com All rights reserved.