دهکده (The Village)
نوشته امیر داغکار   
02 دی 1385
Village_large

نام:

دهکده (The Village)

کارگردان:

نایت شیام آلان (M. Night Shyamalan)

تهیه کننده:

سم مرسر (Sam Mercer)

فیلم نامه نویس:

نایت شیام آلان (M. Night Shyamalan)

بازیگران:

برایس هاوارد (Bryce Dallas Howard)

جوکین فینیکس (Joaquin Phoenix)

آدریان برودی (Adrien Brody)

موسیقی:

جیمز هاوارد (James Newton Howard )

فیلم بردار:

راجر دیکنز (Roger Deakins)

ادیتور:

کریستفر تلیفسین (Christopher Tellefsen )

شرکت پخش کننده:

 تاچ استون پیکچرز ((Touchstone Pictures

تاریخ انتشار:

30 جولای 2004

زمان فیلم:

108 دقیقه

بودجه فیلم:

71 میلیون دلار 

فروش فیلم:

256 میلیون دلار

 


در باره فیلم:

"دهکده" محصول سال 2004 به کارگردانی "نایت شیام آلان" است.  این فیلم کاندیدای دریافت جایزه اسکار و 9 جایزه دیگر  و همینطور برنده 2 جایزه مهم است، که یکی از آنها جایزه "ای اس سی ای پی" به عنوان فیلم پر فروش میباشد.  میشود گفت "دهکده" فیلمی کاملا متفاوت از سری فیلمهای ترسناک و راز آلود است. کارگردان این فیلم متولد سال 1970 در هندوستان میباشد. و در کارنامه اش فیلم موفقی چون "حس ششم" را دارد. او همچنین نویسنده انیمیشن مطرح "استوارت کوچک" نیز است.

 

 


نمایی از داستان:

ماجرا به دهکده ای اسرار آمیز، مردمانی است که در قرن 18 زندگی میکنند. مردم دهکده هرگز به شهر نمیروند زیرا باور دارند در جنگلی که در بین آنها و شهر است، هیولا هایی خطرناک زندگی میکنند، و آنها اجازه تردد اهالی را به شهر نمیدهند. ماجرای فیلم با وقوع یک جنایت در دهکده و حوادث بعد از آن ادامه پیدا میکند.

 


نقدی کوتاه:

"دهکده" فیلمی است که تلاش میکند بیننده خود را با طرح ماجرایی ترسناک و رازآلود تا انتهای فیلم حفظ کند. این عینا همان کاری است که "شیام آلان" در فیلم "حس ششم" انجام میدهد. اما سوال منطقی این است که چرا "حس ششم" از بهترین آثار سینمایی دنیا میشود ولی "دهکده" علی رغم تمام نقاط مثبت بارزی که دارد، رتبه متوسط 6 از 10 را از بیننده هایش دریافت میکند.

 

به گمان من جواب این سوال در داستان فیلم نهفته است. ابتدا باید به طرح نقاط مثبت فیلم پرداخت. "دهکده" به لحاظ موضوع، یعنی انتخاب یک دهکده، در دل یک جنگل، در قرن 21 که مردمانش در شرایطی کاملا دور از مدرنیزم زندگی میکنند، دارای نقطه قوت است. این انتخاب موضوع، که احتمالا با نیم نگاهی به زندگی نوعی فرقه مذهبی پروتستان، به نام آمیشها  صورت گرفته، به فیلم کمک شایانی میکند. گمان نمیکنم در سینمای چند دهه اخیر چندان به این موضوع جذاب دقت شده باشد.

اما فارغ از موضوع، اگر نیم نگاهی به درون مایه فلسفی فیلم بیندازیم متوجه میشویم که "دهکده" تلاش دارد به مقوله قدیمی مدینه فاضله یا شهر بیگناه بپردازد. یعنی بزرگتر های دهکده، برای اینکه فرزندان خود را از شر جنایاتی که در شهر ها، که محصولات زندگی مدرن هستند، نجات دهند رو به زندگی در دهکده ای متروک می آورند. آنها برای حفظ معصومیت خود و فرزندانشان داستانی سر هم میکنند که بچه ها را برای همیشه در دهکده نگه دارند. ولی در عین ناباوری معصوم ترین فرد دهکده یعنی "نوئاح" اقدام به یک جنایت میکند و تمام فلسفه حضور آنها در دهکده را به چالش میکشد. و در واقع خارج از فضای فیلم، "شیام آلان" سعی میکند بار دیگر کل فلسفه مدینه فاضله را به چالش بکشد و لی نکته جالب اینکه آن را رد نمیکند. یعنی در انتهای فیلم میبینیم که بزرگتر ها از ماندن در دهکده نا امید نمیشوند و زندگی ادامه پیدا میکند.

با داشتن چنین درون مایه فلسفی عمیقی و موضوعی چنین جذاب قاعدتا فیلم باید موفق شود. اما عدم موفقیت فیلم را به نظر من باید در 2 نکته جستجو کرد. اولی به عنصری بسیار مهم برمیگردد به نام روایت. روایتی که "شیام آلان" از این موضوع ارائه میدهد ایراد دارد و متناسب نیست. یعنی ساختن فیلم در ژانر ترس کاری اشتباه بوده است. کارگردان میبایست برای فیلمش به دنبال ژانری دیگر و قصه ای دیگر میرفت. دومین عامل به کار گرفتن عناصری مثل هیولا و چیزهایی شبیه به این است، که به جای کمک به طرح درست موضوع فیلم، از ارزش آن کم میکند. میتوان عامل سومی را هم در نظر گرفت و همانا شخصیت پردازی کار است. به این ترتیب که "نوئاح" حرکاتی انجام میدهد که اصلا با وضعیت جسمی و روحی او تناسب درستی ندارد.

 

از لحاظ بازیگری میتوان به بازی ارزنده "آدرین برودی" در نقش "نوئاح" اشاره کرد.

این بازیگر پیش از این نیز با بازی فوق العاده خود در فیلم برجسته "پیانیست" هنر خود را ثابت کرده بود.

 

در انتها به نظرم باید به "شیام آلان" تبریک گفت، به دلیل داشتن ذهنی فلسفی که او را وادار میکند بر خلاف بسیاری از کارگردان های هالیوودی به جای پرداختن صرف به سکس و اکشن به سمت موضوعات قابل تامل برود. 

 


شرح ماجرا:

(صفحه بعد)

 

فرزند "آگوست نیکلسون" یکی از بزرگترها، بر اثر بیماری درگذشته است و همه اهالی دهکده برای مراسم تدفین جمع شده اند.

 

چند صحنه از موجودی که نوعی شنل قرمز به تن دارد نشان داده میشود.

 

بچه های دهکده یک بره کوچک را پیدا میکنند که کشته شده است. معلم مدرسه

"ادوارد واکر" بچه ها را سر کلاس جمع میکند و از آنها میخواهد که حدس بزنند چه کسی آن گوسفند را کشته است. اینجا اولین جایی از فیلم است که نام "آنهایی که حرفشان را نمیزنیم" گفته میشود. بچه ها شروع میکنند به تفسیر کردن "آنهایی که حرفشان را نمیزنیم". بیننده تا به اینجای فیلم متوجه میشود که نوعی هیولا در جنگلی در نزدیکی دهکده زندگی میکند که اهالی دهکده آنها را " اونهایی که حرفشان را نمیزنیم" خطاب میکنند.

 

"لوشس هانت" از جوانان دهکده که به فداکاری شهرت دارد. از مرگ پسر "نیکلسون" ناراحت است. او به بزرگترها پیشنهاد میدهد که به شهر برود و دارو تهیه کند. "لوشس" حس کنجکاویش تحریک شده است که به شهر برود. هیچ کدام از مردم دهکده تا آنجاییکه "لوشس" به یاد دارد به شهر نرفته اند. مادر "لوشس" او را به خاطر چنین افکاری سرزنش میکند.

 

یک بره پوست کنده دیگر در دهکده پیدا میشود. بزرگتر ها به اهالی هشدار میدهند که باید بیشتر مراقب باشند. "کیتی واکر"، دختر "ادوارد واکر"، عاشق "لوشس" شده است. او موضوع را با "لوشس" در میان میگذارد اما "لوشس" تمایلی نشان نمیدهد.

 

"نوئاح پرسی" از جوانان دهکده است که دچار عقب ماندگی ذهنی میباشد. "آیوی واکر" ، دختر دیگر "ادوارد"، که نابینا میباشد،  همواره سعی میکند که از دردسر هایی که "نوئاح"  به وجود می آورد جلوگیری کند. "آیوی" عاشق "لوشس" است و "لوشس" هم سالهاست که "آیوی" را دوست دارد.

 

"لوشس" متوجه میشود "نوئاح" وارد جنگل هیولا ها شده است. او پیش بزرگتر ها میرود و مطلب را با آنها در میان میگذارد. و مجدد پیشنهاد میدهد که از جنگل عبور کند و به شهر برود.

 

مادر "لوشس" برای اولین بار برای او ماجرایی را تعریف میکند. او به "لوشس" میگوید که زمانی در شهر زندگی میکرده، و ماجرای کشته شدن پدر "لوشس" را تعریف میکند. "لوشس" عصبی میشود و از مادرش در مورد صندوقچه های مرموزی که در دهکده در منزل تمام بزرگتر ها است، سوال میکند.

 

"لوشس" برای لحظاتی به جنگل ممنوعه وارد میشود.همان شب او به دیدن "آیوی" میرود و "آیوی" به او میگوید که خواهرش "کیتی" دارد ازدواج میکند و حالا آنها نیز میتوانند با هم ازدواج کنند. "لوشس" نیز از تمایلش برای رفتن به شهر با "آیوی" صحبت میکند. در همین حین یک هیولا وارد دهکده میشود. مردم سراسیمه به خانه هایشان میروند. "آیوی" کنار در منتظر "لوشس" ایستاده است. و درست زمانی که هیولا نزدیک "آیوی" است، "لوشس" از راه میرسد، دست او را میگیرد و هر دو به داخل خانه میروند.

 

بعد از آمدن هیولا جلسه ای تشکیل میشود و "لوشس" از همه به خاطر اتفاقی که افتاده عذر خواهی میکند. او معتقد است که به خاطر عبور او از جنگل، هیولا ها خواسته اند که به آنها اخطار کنند.

 

مراسم عروسی "کیتی" برگزار میشود. همه مشغول پایکوبی و جشن و رقص میشوند. ناگهان چند تا از بچه ها خبر می آورند که هیولا ها به دهکده آمده اند. جشن به هم میخورد. بزرگتر ها متعجب شده اند. زیرا احشام پوست کنده شده اند و روی در ها علامت گذاری شده است.

 

"لوشس" و "آیوی" شب هنگام با هم ملاقات میکنند و قرار ازدواج با هم میگذارند.

"نوئاح" که از شنیدن خبر ازدواج، حس حسادتش بدجوری تحریک شده به سراغ "لوشس" میرود و با چاقو او را به طرز بدی زخمی میکند. ماجرا به سرعت در دهکده پخش میشود. اهالی،"لوشس" را پیدا میکنند. این اولین باری است که در تاریخ دهکده یک جنایت اتفاق می افتد.

 

"آیوی" به سراغ پدرش میرود و از او میخواهد که اجازه بدهد برای تهیه دارو به شهر برود.

بزرگتر ها با هم مشورت میکنند. چند نفر از بزرگتر ها با این عمل مخالفند آنها میگویند که

از وقتی به دهکده آمده اند، قسم خورده اند که هرگز به شهر بر نگردند. اما "ادوارد" به آنها میگوید آنچه که بر سر "لوشس" آمده یک جنایت است و این موضوع را عوض میکند، زیرا آنها برای فرار از جرم و جنایت به دهکده آمده اند.

 

"ادوارد" به سراغ "آیوی" میرود. او برای دخترش داستان پدر بزرگ را تعریف میکند، که ثروتمند ترین مرد شهر بود و در نهایت توسط یک نفر به قتل رسید. بعد او را به جلوی انبار قدیمی و متروکه دهکده میبرد تا چیزی را به او نشان دهد.

 

در این صحنه زمان فیلم به جلو میرود.

"آیوی" به همراه دو نفر از پسران دهکده به سمت شهر راهی میشوند. آنها  باید از جنگل عبور کنند. در مسیر دو پسری که همراه "آیوی" هستند از شدت ترس فرار میکنند و "آیوی" تنها میماند.

 

مجدد فیلم به عقب باز میگردد. به همان صحنه ای که "ادوارد " و "آیوی" جلوی در انبار قدیمی بودند. "ادوارد" برای "آیوی" تعریف میکند که تمام ماجرای مربوط به وجود هیولا ها در جنگل ساختگی است. او میگوید که آنها همگی مردمانی بودند که در شهر زندگی میکردند و هر کدام به نوعی قربانی یک جنایت شده اند. از این رو تصمیم گرفته اند که

به این دهکده مهاجرت کنند و هرگز اجازه ندهند بچه های آنها به شهر بروند و یک جامعه ایده آل برای خود فراهم کنند. آنها هیولا ها را بوجود آورده اند که مانع رفتن بچه ها به شهر بشوند.

 

"آیوی" مجبور است شب را در جنگل بگذراند. او مدام به خود تلقین میکند که هیولایی وجود ندارد. گو اینکه او میداند همه چیز در مورد هیولا ها ساختگی بوده است.  او در مسیر به دلیل نابینایی اش دچار مشکلاتی میشود.

 

"نوئاح" از اتاقی که در آن زندانی شده است. فرار میکند. او یکی از شنل های مربوط به هیولا ها را، که بزرگتر ها پنهان کرده اند پیدا میکند و به سراغ "آیوی" در جنگل میرود.

"آیوی" به شدت وحشت میکند، اما در نهایت به خود مسلط شده و با ترفندی نوئاح را از بین میبرد.

 

"آیوی" از جنگل خارج میشود، و جنگلبانی به نام "کوین" به او برخورد میکند. "کوین" به "آیوی" دارو ها را میرساند. "آیوی" با داروها برمیگردد و "لوشس" را از مرگ نجات میدهد.

"ادوارد" نیز به پدر و مادر "نوئاح" میگوید که بهتر است از مرگ او برای واقعیت جلوه دادن داستان ساختگیشان، مبنی بر وجود هیولا ها در جنگل استفاده کنند.

 

نظر ها
جستجو
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.21 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Copyright © 2006 Zirnevis.com All rights reserved.