پایگاه زیرنویس arrow فرهنگنامه سینما arrow کوکائین بالا دادن (Blow)
کوکائین بالا دادن (Blow)
نوشته امیر داغکار   
25 دی 1385
blow-small   

نام:

کوکائین بالا دادن (Blow)

کارگردان:

تد دمی (Ted Demme)

تهیه کنندگان:

مایکل د لوکا ((Michael De Luca
تد دمی ) Ted Demme)

فیلم نامه نویس:

دیوید مک کنا (David McKenna)

بازیگران:

 جانی دپ (Johnny Depp)

پنلوپه کروز (Penélope Cruz)

فرانکا پتنته (Franka Potente)

  موسیقی:

مانی مارک (Money Mark)

فیلم بردار:

 الن کوراس (Ellen Kuras)

ادیتور:

کوین تنت (Kevin Tent)

شرکت پخش کننده:

نیو لاین سینما ((  New Line Cinema

تاریخ انتشار:

6 آوریل 2001

زمان فیلم:

124 دقیقه

بودجه فیلم:

30 میلیون دلار

فروش فیلم:

52 میلیون دلار در آمریکا

 


درباره فیلم:

Blow یک فیلم مبتنی بر واقعیت است. ماجرای فیلم از یک داستان واقعی گرفته شده است. کارگردان فیلم "تد دمی" متولد 1963 میباشد و در کارنامه اش نزدیک به 16 اثر تلویزینی و سینمایی دارد که آخرین آن " A Decade Under the Influence" میباشد.

نویسنده فیلم "دیوید مک کنا" همان نویسنده فیلم مشهور "تاریخ مجهول آمریکا" میباشد و از آن سبک نویسنده هایی است که ترجیح میدهد کمتر کار کند اما خوب کار کند.

این فیلم در مجموع نامزد 5 جایزه مطرح شده و برنده جایزه "پریسم اوارد" نیز شده است.


 نمایی از داستان:

Blow به زندگی مردی از کودکی تا کهن سالی می پردازد که از دوران بچگی تمایل داشت ثروتمند شود. و برای رسیدن به این هدف از دوران جوانی راهی جز تجارت مواد مخدر را انتخاب نمی کند. این داستان که برگرفته از یک ماجرای واقعی است هر بیننده ای را به تفکر وا میدارد. در این داستان شخصیت های متعددی هستند اما روی شخصیت بچه ها یعنی بچگی شخصیت اصلی "جان" و دخترش "کریستینا" توجه خاصی به عمل آمده است.


 نقد کوتاه فیلم:

بدون شک این فیلم یک اثر منحصر به فرد نیست. نمونه های زیادی از این نوع داستان تا حالا ساخته شده است. که شاید بد نباشد به اثر "رفقای خوب Good Fellas" ساخته "مارتین اسکورسیزه" اشاره کرد. حتی در این فیلم از بازیگری "ری لیوتا"  که در فیلم "رفقای فیلم" نیز حضور داشت استفاده شده است. اما در مورد داستان باید گفت که نقطه قوت اصلی فیلم میباشد. به چند دلیل اول اینکه چون داستان واقعی است طبیعتا

با بیننده به طرز خوبی ارتباط برقرار میکند و او را خسته یا مایوس نمیکند. دوم اینکه خود داستان ماهیتی زیبا و پند آموز دارد. قصه یک انتخاب قدیمی و سرنوشت ساز برای هر فردی که کدام مسیر را برای زندگی انتخاب میکند. در داستان به مقوله عشق اشاره های جالبی شده است. برای مثال آنجایی که "کریستینا" به دنیا میاید، "جرج" تفسیر جالبی از عشق را بیان میکند. نمونه دیگر عشق خود "جرج" به پدرش میباشد که تا انتهای فیلم ادامه پیدا میکند. نکته جالب در این بین اینکه "جرج" از سبک زندگی پدر و مادرش واقعا ناراضی است اما با وجود این خود نیز هرگز نمیتواند پدر خوبی برای فرزندش باشد. و همین طور یک شوهر ایده آل برای همسرش. نکته حاشیه ای که در ماجرا دیده میشود خود مقوله انتخاب است. "فرد" به عنوان پدر "جرج" به نظر من بیننده انتخاب خوبی در مورد ازدواج نکرده است، زیرا در فیلم مدام بین او و مادر "جرج" نزاع و کشمکش است. و سوال اینجاست که با توجه به تاثیری که "جرج" از مادرش برای انتخاب راه خلاف گرفته آیا بهتر نبود "فرد" از "ارمین" جدا میشد؟ عینا این ماجرا برای "جرج" نیز صدق میکند "جرج" همسری را انتخاب میکند که همواره موجب دردسر او میشود و هرگز مهار شدنی نیست. و حتی موجب میشود او به طرز بدی به زندان بیافتد.اما بدون شک پرداخت داستان به مقوله پول نیز حائز اهمیت میباشد. مخصوصا جمله جالب "فرد" که میگوید "پول واقعیت ندارد و فقط به نظر مهم و واقعی جلوه میکند" که تفسیر بسیار جالبی از مادیات است.

 

شخصیت پردازی در فیلم نکات قابل توجهی دارد اول اینکه شخصیت های فیلم هرگز به انصورت در فیلم عوض نمیشوند. "ارمین" همیشه زنی است که شیفته پول و مادیات است و مدام در جدال با همسر و بسیار خودخواه. "فرد" مردی مهربان و فداکار است که همیشه حاضر است هر گناهی را از طرف فرزند و همسرش به دلیل عشق به آنها نادیده بگیرد.

"جرج" پسری است که همیشه و در بهترین حالت فقط میتواند یک واسطه باشد و همواره نیاز دارد که روی دوش یک نفر تکیه کند. حال گاهی بسیار خوش شانس است و گاهی بسیار بد شانس. در فیلم شخصیت هایی کاملا گم میشوند مثل "تونا" و همینطور به شخصیت هایی کمتر بها داده میشود مانند "درک". در فیلم به شخصیت بچه ها نیز توجه خاصی شده است.

 

بازیگری "جانی دپ" مانند همیشه برجسته است. اما شاید گذاشتن "ری لیوتا" در یک نقش درجه چندم کار درستی نبود. به هر حال "پنلوپه کروز" به نظر من در جای درستی قرار نگرفته او چندان برای این نقش آمادگی نداشته است برای همین در فیلم خیلی با نقش راحت جلوه نمیکند.


شرح ماجرا

  (ادامه صفحه بعد)

 

"جرج جانگ" به همراه رفقایش دور یک میز کوچک نشسته اند و مشغول تعریف و تمجید از قاچاق کوکائینی هستند که به تازگی انجام داده اند. "جرج" خوشحال است و از کار تعریف میکند.

 

فیلم به گذشته بازگشت میکند. به دوران بچگی "جرج". "جرج" در شهری به نام "وی ماث" در ایالت "ماساچوست" زندگی میکند، در یک حانواده کوچک 3 نفره. پدر صاحب یک شرکت کوچک تاسیساتی است و علی رغم کار شبانه روزی دچار مشکلات زیاد مالی. مادر جرج "ارمین" مدام با پدر مشغول دعوا کردن است و قهر میکند، مشکل اصلی "ارمین" پول است و اینکه او باور دارد با مردی ازدواج کرده که در شان او نیست.

شرکت "فرد" پدر "جرج"، کاملا ورشکست میشود و "جرج" تصمیم میگیرد که در بزرگسالی برخلاف پدرش فردی ثروتمند شود.

 

از این صحنه به بعد فیلم به آینده میرود به دوران جوانی "جرج" و "تونا" که بهرین دوست "جرج" میباشد. آنها به اتفاق هم به کالیفرنیا میروند. در آنجا زندگی "جرج" به کل دچار تغییرات اساسی میشود. "جرج" در همسایگی شان با دختری به نام "باربارا" آشنا میشود. "باربارا" یک میهماندار است و مثل بسیاری دیگر از همکارانش وقت زیادی را در کنار دریا میگذراند.

"باربارا" عاشق تفریح است و "ماریجوانا" مصرف میکند. "جرج" از طریق "باربارا" با مواد مخدر آشنا میشود و این دو شدیدا به هم تمایل پیدا میکنند. یک روز "تونا"، دوست "جرج"، این ایده به ذهنش میرسد که برای کسب درامد و همینطور مصرف شخصی به خرید و فروش مواد بپردازند. "باربارا"، "جرج" و "تونا" را به مردی به نام "درک فوریل" معرفی میکند. "درک" یک آرایشگر معروف در کالیفرنیا است و صاحب چندین سالن، او همینطور ارتباطاط زیادی با هنرپیشه ها و خواننده ها دارد.

 "درک" یک بسته بزرگ ماریجوانا به آنها میدهد که انرا بفروشند و آنها در مدت کوتاهی کار را انجام میدهند و از این طریق "جرج" برای خود شهرتی در منطقه کسب میکند وضع مالیش بسیار بهتر شده و خوشحال است. "دولی" دوست قدیمی "جرج" و "تونا" است که از ماساچوست برای تفریح آمده، در کنار ساحل "تونا" را به طور اتفاقی میبیند و در نهایت پیشنهاد میکند که آنها هر هفته مقداری ماریجوانا به ماساچوست ببرند و در بین دانش آموزان و دانشجویان پخش کنند. "جرج" تصمیم میگیرد از طریق دوست دخترش "باربارا" این کار را انجام دهد، چون "باربارا" میهماندار است و کسی او را نمیگردد. کار "دولی" در ماساچوست میگیرد و به زودی همه انها ثروتمند میشوند. "جرج" تصمیم میگیرد برای به دست آوردن پول بیشتر به همراه "درک" و بقیه به مکزیک بروند و مستقیم و بدون واسطه مواد مخدر خریداری کنند و به آمریکا بیاورند.

 

 

آنها به مکزیک میروند و بعد از جستجوی زیاد بالاخره مزرعه داری را پیدا میکنند که حاضر است مقدار زیادی ماریجوانا به آنها تحویل دهد. مزرعه دار 50 هزار دلار طلب میکند. "جرج" به کالیفرنیا میرود و بعد از دزدیدن یک هواپیمای کوچک با 75 هزار دلار به مکزیک برمیگردد. پولها را به مزرعه دار میدهد و قرار میشود که هر هفته چندین محموله با هواپیما یک موتوره به آمریکا برود.

 

اولین محموله از مکزیک میرسد و همگی جشن میگیرند. اینبار "جرج" و رفقایش واقعا ثروتمند شده اند.

"جرج" یک ویلای بزرگ در مکزیک برای "باربارا" میخرد. و از پدر و مادرش میخوا هد برای دیدن "باربارا" پیش آنها بروند. سر میز شام طبق معمول پدر و مادر "جرج" با هم جر و بحث دارند و در همین صحنه از فیلم "باربارا" دچار خونریزی بینی میشود. "جرج" و "باربارا" میز شام را ترک میکنند. اینجا اولین جایی از فیلم است که بیننده احساس میکتد خوشی ها آرام آرام دارد به سر میرسد.

 

"جرج" در شیگاگو با مقدار زیادی مواد مخدر دستگیر میشود. در دادگاه به او حکم دو سال زندان میدهند و در همین حین "باربارا" نیز که دچار سرطان خون شده میمیرد. زندگی "جرج" کاملا از هم پاشیده است بعد از دستگیری او باند آنها از بین رفته. او با افسردگی فراوان به منزل پدری بعد از سالها برمیگردد و زمانی که مشغول صحبت با "فرد" است، مادرش پلیس را برای دستگیری او خبر میکند.

 

از اینجا به بعد فصل تازه ای در زندگی "جرج" آغاز میشود. او به زندان میرود. در زندان به یک هم سلولی برخورد میکند به نام "دیگو"، "دیگو" یک دو رگه امریکایی کلمبیایی است.

جوانی پرشور که 9 ماه بیشتر از محکومیتش باقی نمانده است. در ابتدا "جرج" به "دیگوگ اعتمادی ندارد.اما بعد با هم قرار میگذارند که بعد از آزادی از زندان به تجارت کوکائین از طریق کلمبیا به امریکا بپردازند. در زندان "جرج" و "دیگو" نقشه های مختلفی را بررسی میکنند.

 

"جرج" از طریق آزادی مشروط از زندان آزاد میشود و به کلمبیا پیش "دیگو" میرود.

"دیگو" برای خود شریکی به نام "سزار" دست و پا کرده است. قرار میشود "دیگو" برای مدتی خودش از کلمبیا با چمدان مواد به امریکا ببرد. برای مدتی اوضاع به این منوال پیش میرود تا اینکه "دیگو" یک خلبان پیدا میکند و انها پیش "سزار" میروند تا معامله اصلی مواد را که 3 میلیون دلار است شروع کنند.

 "دیگو" از "جرج" میخواهد که به میامی برود و 50 کیلو کوکائین را تحویل بگیرد. وقتی "جرج" به محل مذکور میرود آنها در ازای تحویل کوکائین به او 3 روز مهلت میدهند که پول نگهداری مواد را بدهد، در همین زمان "دیگو" در زندان است در کلمبیا، بنابر این "جرج" تصمیم میگیرد به سراغ رفیق قدیمی اش "درک" برود و از او بخواهد که 50 کیلو کوکائین را بفروشد. مواد بسیار مرغوب است و در عرض 36 ساعت تماما به فروش میرود.

 "جرج" از کالیفرنیا به "میامی" برمیگردد تا پول 50 کیلو کوکائین را پس بدهد. اما از فرودگاه مستقیما او را به کلمبیا میبرند زیرا "پابلو اسکوبار" قاچاقچی معروف تمایل پیدا کرده که او را ببیند.

 

"جرج" به کلمبیا میرود و با "پابلو" دیدار میکند. "دیگو" نیز که توسط "پابلو" از زندان آزاد شده آنجا منتظر "جرج" است او بسیار مایل است بداند که "جرج" توسط چه کسی در کالیفرنیا توانسته 50 کیلو مواد را در یک روز بفروشد. اما "جرج" به او نام "درک" را لو نمیدهد. از همین جا نوعی کینه و بی اعتمادی در "دیگو" نسبت به "جرج" به وجود می آید. "جرج" با "پابلو اسکوبار" قرار معامله 3 میلیون دلار کوکائین را میگذارد.

 

آنها میلیونر شده اند تمام اتاقها پر از پول است و دیگر حتی حوصله پول شمردن را هم ندارند. فروش از هالیوود شروع شده و به سمت شرق آمریکا هم رفته. "جرج" در یکی از دیالوگها میگوید "همه دارن مواد میفروشند، همه،"

 

"جرج" و "دیگو" بعد از به دست اوردن 30 میلیون دلار به "پاناما سیتی" میروند تا پولها را در یک بانک بگذارند. بانک در ازای پول شویی از آنها تقاضای 60 درصد پول را میکند.

"دیگو" ازدواج میکند و در مراسم عروسی او مجددا از "جرج" میخواهد تا نام "درک" را به او لو دهد، اما "جرج" از این کار دوباره امتناع میکند. در جشن عروسی "جرج" دختری به نام "میرتا" را میبیند که نامزد "سزار" است. "جرج" اهمیتی نمیدهد و در مدت کوتاهی عاشق "میرتا" شده و با او ازدواج میکند.

 

یک معامله مواد در شرف انجام است. "دیگو" مجدد با "جرج" بر سر گفتن اسم "درک" جر و بحث را شروع میکند. معامله گران از راه میرسند و پول را به "جرج" و "دیگو" تحویل میدهند.

 "دیگو" بحث را ادامه میدهد و "جرج" تیر میخورد. بعد از این ماجرا "جرج" تصمیم میگیرد که "درک" را به "دیگو" معرفی کند. مدت کوتاهی میگذرد که "جرج" متوجه میشود "دیگو" او را دور زده و مستقیم با "درک" وارد معامله شده است. از اینجا به بعد عملا "جرج" بیکار شده است. او بعد از درگیری که با "دیگو" پیدا میکند تصمیم میگیرد قاچاق را رها کند. او به هر حال یک میلیونر است.

 

"جرج" و "باربارا" صاحب یک دختر میشوند به نام "کریستینا" برای سالها انها مشغول نگهداری فرزندشان و سر و سامان دادن به زندگی میشوند. اما در شب تولد "جرج" اتفاق تازه ای می افتد. "درک" به دیدن "جرج" می آید و میگوید که "دیگو" او را نیز دور زده است. پلیس که از مدتها قبل نقشه دستگیری آنها را دارد در همان شب تولد "جرج" و همه رفقایش را دستگیر میکند. "کریستینا" شاهد دستگیری پدر است و بسیار ناراحت میشود.

 

"جرج" مجدد همه چیز را از دست میدهد و فراری میشود. او اینبار نیز سری به منزل پدری اش میزند و از آنجا به پاناما سیتی میرود برای گرفتن پولی که ابتدا در آن بانک ذخیره کرده بود. اما انجا متوجه میشود که به دلیل ملی اعلام شدن بانک، تمام موجودی او توسط دولت پاناما ضبط شده است. آنها کاملا فقیر شده اند و مدام در حضور "کریستینا" به جر و بحث میپردازند. "جرج" تصمیم میگیرد برای به دست آوردن پول دست به قاچاق کمی مواد بزند اما در یک شب که "باربارا" و "جرج" در خیابان مشغول رانندگی هستند، "باربارا" که حالت عادی ندارد ماجرا را به پلیس لو میدهد و "جرج" 3 سال دیگر به زندان می افتد.

 

در زندان "باربارا" به "جرج" خبر میدهد که میخواهد از او جدا شود و سرپرستی بچه را قبول کند. "کریستینا" نیز هیچ تمایلی به دیدن "جرج" از خود نشان نمیدهد. و این ماجرا به طور عجیبی روی "جرج" تاثیر میگذارد. او حبس را فقط برای دیدن مجدد دخترش تحمل میکند و بعد از آزادی به سراغ "کریستینا" میرود. آنها با هم از مدرسه به خانه میروند و بعد از مدتی دوباره "کریستینا" به پدرش علاقمند میشود. یک روز "باربارا"، "جرج" را میبیند و به او میگوید که اگر "جرج" به انها کمک مالی کند، شاید راهی باشد که دوباره بتوانند به هم زندگی کنند.

 

حرف "باربارا" "جرج" را وسوسه میکند که برای فقط یکبار دیگر به قاچاق مواد بپردازد. "جرج" به "درک" زنگ میزند و از او میخواهد که یک گروه به او معرفی کند. "درک" این کار را انجام میدهد قرار و مدار های کاری در یک کافه گذاشته میشود و جالب اینکه "دولی" همان رفیق دوران جوانی "جرج" هم بین گروه است.

 "جرج" به "کریستینا" قول میدهد که تا چند روز دیگر به کالیفرنیا میروند و دوباره زندگی مشترک خانوادگی از سر گرفته میشود. اخرین قاچاق "جرج" انجام میشود. "جرج جانگ" به همراه رفقایش دور یک میز کوچک نشسته اند و مشغول تعریف و تمجید از قاچاق کوکائینی هستند که به تازگی انجام داده اند. "جرج" خوشحال است و از کار تعریف میکند. "جرج" لحظاتی اتاق را ترک میکند و وقتی بر میگردد با چهره غمزده رفقایش برخورد میکند. او متوجه میشود که رفیق 30 ساله اش "دولی" و "درک" برای نجات خودشان او را به پلیس لو داده اند. "جرج" در این لحظه فقط از یک چیز ناراحت است، قولی که به "کریستینا" داده و آن را شکسته است. "جرج" مجدد به زندان میرود.

 

در زندان برای پدرش مریضش یک نوار ضبط میکند و به او میگوید که مرتکب اشتباه بزرگی شده است که راه خلاف را برای زندگی انتخاب کرده. دوران کودکی اش را مرور میکند و به ستایش پدر میپردازد. "جرج" تا سال 2015 در زندان خواهد ماند و دخترش "کریستینا" هرگز به دیدن او در تمام این سالها نرفته است.

نظر ها
جستجو
تنها کاربران عضو شده می توانند نظر ارسال کنند!

3.21 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
Copyright © 2006 Zirnevis.com All rights reserved.