|
نام:
|
افتخار (Glory)
|
|
کارگردان:
|
ادوارد زویک (Edward Zwick )
|
|
تهیه کننده:
|
فردی فیلدس (Freddie Fields)
|
|
فیلم نامه نویس:
|
کوین جر (Kevin Jarre)
|
|
بازیگران:
|
متیو برادریک (Matthew Broderick)
دنزل واشینگتن (Denzel Washington)
کری الوس (Cary Elwes)
|
|
موسیقی:
|
جیمز هورنر (James Horner)
|
|
فیلم بردار:
|
فردی فرانسیس (James Horner)
|
|
ادیتور:
|
استیون روزنبلوم (Steven Rosenblum)
|
|
شرکت پخش کننده:
|
تری استار پیکچرز (TriStar Pictures)
|
|
تاریخ انتشار:
|
1989
|
|
زمان فیلم:
|
122 دقیقه
|
|
بودجه فیلم:
|
18 میلیون دلار
|
|
فروش فیلم:
|
26 میلیون دلار
|
درباره فیلم
"افتخار" محصول سال 1989 در 122 دقیقه میباشد. این اثر جز 200 فیلم برتر سینما محسوب میگردد و ساخته "ادوارد زویک" است. کارگردان این فیلم در کارنامه اش تا کنون
17 اثر دارد که از مطرح ترین آنها میتوان به فیلم "آخرین سامورایی" اشاره نمود. بازیگران مطرحی در "افتخار" ایفای نقش کرده اند که باید به "مورگان فریمن" و "دنزل واشینگتن" اشاره کرد. "افتخار" برنده 3 جایزه اسکار شده است.
نمایی از داستان
"افتخار" یک فیلم تاریخی با مضمون ضد نژادپرستی است. این فیلم بر اساس نامه های یک سروان به نام "رابرت گالد شاو" به مادرش ساخته شده است. او نامه هایش را درست در کشاکش جنگ شمال و جنوب آمریکا می نوشته است و هنگ تحت رهبری او اولین هنگ سیاهپوست در تاریخ آمریکا تا آن زمان بوده است.
نقدی کوتاه
"افتخار" به طور خلاصه حول یک محور میگردد و آن مقوله نژادپرستی و مبارزه با آن است.
جنگ شمال و جنوب آمربکا ممکن است دلایل زیادی داشته باشد اما بدون شک یکی از مهمترین دلایل ایجاد آن مبارزه با برده داری و نژادپرستی بوده است.
در این فیلم "رابرت" به عنوان مظهر یک سفید پوست طرفدار سیاهان مطرح میشود. او که بر خلاف سیاست مدارها پشت میز نشین نیست و مرد جنگ و عمل هست تمام هستی خود را می دهد تا ثابت کند سیاه پوستان نیز مانند سفید و چه بسا شجاعانه تر از آنها می توانند بجنگند. او بارها و بارها تلاش میکند که هنگش بر خلاف میل فرماندهان و سیاست مداران به جنگ اعزام شود. دست آخر این اتفاق می افتد و به همگان ثابت میشود که سیاهان خوب میجنگند.
در آن طرف ماجرا "تریپ" قرار دارد او انسانی زجر چشیده است. یک برده بدون خانواده و اصل و نسب. اما روحی عصیان گر و مبارز دارد. او به کم قانع نیست. کسی است که معتقد به برابری به سفید پوستها با سیاهان است و چون تحقق این آرمان را دور از دسترس میابد دچار کینه ای شدید نسبت به سفید ها شده است. به هر حال او نیز در پایان کنار "رابرت" دفن میشود. این صحنه نشانگر یکی بودن همه آدمها در پایان زندگی است.
داستان این فیلم به دلیل برگرفتگی از واقعیت جذابیت های خود را دارد. برای مثال تحول "توماس" از فردی ترسو به سربازی شجاع، و سیر طبیعی این تحول خود یکی از این جذابیت ها است. با وجود شالوده واقعی داستان اما به هر حال فیلمنامه نویس مجبور به داستان سازی نیز بوده است و این کار را با وارد کردن شخصیت هایی همچون "جان" و "ژوپیتر" به انجام رسانیده است. به نظر من در کل شخصیت پردازی در این فیلم بسیار خوب است.
شرح ماجرا
(ادامه صفحه بعد)
"رابرت گالد شاو" فرزند یک مرد پولدار در "بوستون" است. این مرد طرفدار حذف برده داری میباشد. "رابرت" برای جنگ بین شمال و جنوب اعزام شده است و برای مادرش به طور مرتب نامه مینویسد.
"رابرت" در یک نبرد در "مریلند" در سال 1862 شرکت میکند و در آن جنگ شکست میخورند. "رابرت" به تازگی به درجه سروانی نیز نایل شده است. "رابرت" مجروح میشود و او را به درمانگاه صحرایی ارتش برای مداوا میبرند. او از نزدیک شاهد قطع شدن پای یکی از مجروحان است که بدون بیهوشی اتفاق می افتد. در درمانگاه "رابرت" متوجه میشود که "لینکن" قصد دارد تمامی برده ها را آزاد کند.
"رابرت" به خانه بر میگردد جنگ روی روح و روان "رابرت" تاثیر گذاشته است. در خانه یک میهمانی بر قرار شده است. "رابرت" در آنجا متوجه میشود که قرار است یک ارتش مرکب از سیاهپوستها و سفید ها تشکیل شود. همچنین فرماندار شهر که در بین میهمانان است به او خبر میدهد که قرار است او فرمانده هنگ پیاده نظام 54 "ماساچوست" شود. یعنی همان سربازان سیاهپوست. "رابرت" از شنیدن این ماجرا شوکه میشود. زیرا قبلا هرگز یک هنگ سیاهپوست تشکیل نشده است.
"رابرت" قبول میکند که این پیشنهاد را انجام دهد. او همچنین از کمک دوستش "فوربس" و همینطور جوان سیاهپوستی به نام"توماس" که از کودکی با خانواده "رابرت" بزرگ شده
است. سیاهای زیادی برای پیوستن به ارتش صف بسته اند. "توماس" نیز در بین داوطلبان است. هنگ تشکیل میشود و ابتدا باید افراد آموزش های لازم را ببینند.
"توماس" در چادری به همراه 2 نفر دیگر به نام های "جان رالینز" و "تریپ" میافتد. این افراد از شخصیت های اصلی فیلم هستند. "رابرت" به عنوان فرمانده هنگ تقاضای یک افسر برای آموزش میکند. افسر از راه میرسد و آموزش را شروع میکند.
مقررات سختی برای هنگ از طرف دولت "لینکن" برقرار میشود. اما داوطلبان هراس نمیکنند و به آموزش ادامه میدهند. "توماس" با دوره آموزشی زیاد راحت نیست اما "رابرت" سعی میکند دوستی دوران بچگی خود را فراموش کند و به او به اندازه بقیه سخت گیری کند. "تریپ" نیز رابطه خوبی با "توماس" ندارد.
به سربازها اسلحه تحویل میشود و آنها برای آموزش تیر اندازی آماده میشوند. همزمان شایعه ای نیز وجود دارد مبنی بر اینکه از سربازهای سیاه فقط در جهت کار در پشت جبهه استفاده شود. "رابرت" از آموزش سربازها رضایت چندانی ندارد در عین حال "فوربس" نیز از سخت گیری های "رابرت" خسته شده است. درگیری های "توماس" با "تریپ" نیز ادامه پیدا میکند. "توماس" سرباز ضعیفی است و خیلی شهامت جنگیدن را ندارد.
"تریپ" پاهایش به شدت آسیب دیده اند و او مایل است از سربازخانه فرار کرده و به مزرعه ای در نزدیکی برود تا برای خودش کفش مناسب پیدا کند. "رابرت" از قبل با مسئولین تدارکات ارتش در مورد پوتین مناسب نامه نگاری کرده است ولی آنها تمایلی به خدمت رسانی به هنگ سیاهها را ندارند. "تریپ" فرار میکند و دستگیر میشود.
"رابرت" بر خلاف میلش ناچار میشود دستور دهد که "تریپ" را شلاق بزنند.
"جان" به "رابرت" اطلاع میدهد که "تریپ" به خاطر پوتین فرار کرده بود. "رابرت" بعد از دیدن پاهای "تریپ" متوجه وخامت اوضاع میشود و به سراغ مسئولین تدارکات میرود.
و با تهدید از آنها پوتین در یافت میکند.
از طرف شورای جنگ خبر میرسد که سربازان سیاهپوست به جای دریافت 13 دلار در ماه میتوانند 10 دلار فقط دریافت کنند. این اقدام ضد انسانی موجب خشم "تریپ" میگردد و او
اعتراض میکند و دست آخر "رابرت" اعلام میکند که اگر این تبعیض بر طرف نشود آنها نیز حقوق نخواهند گرفت. لباسهای سربازها نیز حاضر میشود و آنها درست مانند سرباز های سفید پوست با لباس آبی رنگ رژه میروند. سربازها در سال 1863 به شهر"بیوفورت" در "کاریلونای جنوبی" اعزام میشوند.
سربازها آرام به جبهه جنگ اعزام میشوند در مسیر ناچار میشوند که یک شهر را نیز به دستور یک فرمانده تیپ علی رغم میل "رابرت" به آتش بکشند. "رابرت" تمایل دارد که هنگش وارد جنگ شود. او از اینکه سربازها مجبور به انجام کارهای بدنی سنگین هستند ناراحت است.
بین "تریپ" و "توماس" بار دیگر درگیری پیدا میشود و "جان" که اکنون گروهبان شده است مداخله میکند و "تربپ" را به دلیل خشونت بیش از حدش تنبیه میکند. بالاخره انتظار به سر میرسد و "رابرت" با تهدید فرماندهان کاری میکند که هنگ او به جنگ اعزام شود. آنها به "جیمز آیلند" اعزام میشوند. جنگ سختی در میگیرد و هنگ پیروز میشود.
"توماس" جان "تریپ" را در جنگ نجات میدهد و در نهایت خود زخمی میشود.
"چارلستون" باید فتح گردد برای این منظور ابتدا باید منطقه ای به نام "فورت واگنر" تسخیر گردد. این منطقه بسیار خطرناک است و این احتمال میرود که همگی افرادی که از گذرگاهی باریک به منظور فتح "فورت واگنر" اعزام" میشوند کشته شوند.
"رابرت" داوطلب میشود که با هنگش از این منطقه عبور کند.
سربازها که دو شب است نخوابیده اند برای جنگ فردا خود را آماده میکنند. آنها به فرماندهی "رابرت" حرکت به سمت دژ دشمن را آغار میکنند و تا شب جنگ را ادامه میدهند. "رابرت" تیر میخورد و کشته میشود تمام هنگ دلاورانه میجنگند و دست آخر نصف اعضای هنگ بر سر فتح "فورت واگنر" کشته میشوند.
صحنه های پایانی مربوط به قرار گرفتن جسد "رابرت" در کنار جسد "تریپ" است.
|